برای چندمین‌بار

به تو

 

برای چندمین‌بار... به تکرار و تکرار و تکرار... هروقت به سمت من سرازیر می‌شوی ناگزیر می‌شوم از نوشتن. نوشتن و نوشتن و نوشتن. سرتاسر پوستم درد می‌گیرد. وقتی قرار باشد بیایی رعایت حالم را نمی‌کنی. زخم می‌شوم. اندازه‌ی تو که قرار است از من، خودت را بیرون بکشی. من ناگزیرم که ساکت بمیرم. ساکت درست مثل خودکاری که جوهرش تمام شده. محکم روی کاغذ می‌کشی‌ام. محکم. و هیچ ندارم برای گفتن...

برای چندمین‌بار... اعلام آزادی‌ات از خطوط منظم دفترچه‌ای که پر از نام تست. فهمیدن سه نقطه‌ای که انتهای تمام این حروف تکرار می‌شوند. به روی خودت نیاور. هیچ‌کدام از این بن‌بست‌ها به رسیدن تو ربطی ندارند. ازدیاد صداهایی که مرا از شنیدن صدای پای تو محروم می‌کنند. پاکت‌هایی خالی که مرا سرگرم بی‌خبری‌ات می‌کنند. به روی خودت نیاور. هیچ‌کس ترا با خصومت یک نسل اشتباه نمی‌گیرد. در خون من بخششی عظیم در حال عبور است.  هر روز و هر لحظه. بخششی که هیچ‌وقت از دلتنگی تو خالی‌ام نمی‌کند.

برای چندمین‌بار... برگشتن طلسم طاقت من نبود. ارتباطی به جنبه‌های اعجاز در زمینه‌ی اخلاقت نداشت. برگشتن تنها راه من برای آزادی بود. اولین دیدار همیشه آخرین دیدار است که در قرارهای بعدی تکرارش می‌کنیم. تکه‌تکه‌اش می‌کنیم و بایگانی یک روزه‌ای که همه تاریخ را در خودش جا می‌داد، کلمات ما را به یاد دارند. برگشتن سهم کوچکی بود از فراموشی.

برای چندمین‌بار... دوستت دارم. بی‌وقفه. آرام. بی‌سبب. دوستت دارم پیش از برگشتن. پیش از تمام شدن. پیش از درخواستی دوباره به صرف آغوشی یک حرفی. بی‌حرفی. پیش از دلتنگ شدن. با خودم کنار آمدن. توقفی که زیر آسمان از تابیدنت ناامیدم می‌کرد. پیش از اولین روز. اولین جرقه. وسوسه‌ی دیدنت از پشت شمعی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.

برای چندمین‌بار... ابتلا به دردی مزمن که من دچارش هستم انتخابی خودآگاه نیست. زخمی که تو هستی زخمی که تو هستی... شعری است که فایده‌ی زیادی دارد. هرجا کم می‌آورم. هرجا دنبال بهانه‌ای برای این بغض‌ها می‌گردم. هرجا که تنها تو می‌توانی غرور مرا کتمان کنی. زخمی که تو هستی... زخمی که تو هستی...

برای چندمین‌بار... تأکید می‌کنم این واژه‌ها به یک کوچه تعلق دارند. به یک تبسم وسیع که گوشه‌ای از اتاقت جا گذاشتم. به یک جمله که هیچ‌وقت داستانت را تمام نمی‌کند. به جرأتی که نداریم. این واژه‌ها به دست‌هایی که نمی‌شناسی، راننده‌ای که مقصد ندارد، شهری که از آدرس تو تهی است، این واژه‌ها تلاشی مبهم برای درمیان گذاشتن تو با خودم است. مبهم مثل اخم‌های زیر پوستی‌ات. مثل تمام شدنی بدون صدا، درکی از منظره‌ای متروک در حیاط پشتی خانه‌ای که قرار است روی بالکن سردش آخرین سیگارت را بکشی...

/ 21 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دست یخی

وقتی می خوانی و اشم میریزی دیگر کلمه ای نداری برای گفتن چیزی... ... .... ...

صادق صادقی

دوست من سلام. خوشحالم که هنوز می‌نویسی. امیدوارم که خوب باشی. گرفتاریم زیاد بود در این یک سال و تصور می‌کنم بزودی باز گرفتارتر بشوم. البته چیز بدی نیست و فقط گرفتاری‌های شغلی و غم نان... مدتی پیش محبت کرده بودی برای من کامنت گذاشته بودی، در یک خانه بدون حضور صاحبخانه!!! جیزی که بعد از برگشتنم باعث شد نوشتنم را در وبلاگم ادامه ندهم نه فیلتر بود و نه مشکلات دیگر، این واقعیتی که بیشتربه طنز می‌ماند این است که بنا به‌دلایلی که نتوانستم بفهمم امکان ورود به وتلاگ را پیدا نکردم. ظاهرا به دلایل تکنیکی که از درک من خارج است این وبلاگ با ویلاگ کس دیگری مخلوط شده و به شکل عجیبی به من امکان ورود نمی‌دهد!!! نوشته‌ات قشنگ بود. خواهش می‌کنم بنویس و بنویس و بنویس. پایدار باشی و شاد.

مهدی

سلام خانم تیموری عزیز قشنگ و زیبا بود. لذت بردم. امیدام موفق و موید باشید.

محمدطالبی

سلام طیبه عزیز وفرهیخته درودبرشما ومرسی بابت اطلاع رسانی خواندم ولذت بردم...بابت همه چیز متشکرم.[گل]

سونات

این « تأکید می‌کنم این واژه‌ها به یک کوچه تعلق دارند. » قشنگ بود

ساموئل کابلی

بیرون باران می آید، به پیش بینی هوا شناسی که نگاه می کنم تا آخر هفته همینطور است. به صفحه لبتاپم خیره می شوم، " ابتلا به دردی مزمن که من دچارش هستم انتخابی خودآگاه نیست." دوباره به آسمان نگاه می کنم، یک هلی کوپتر دارد سقوط می کند، باید بارانی ام را بپوشم و بروم توی باغ قدم بزنم، قرار است به من زنگ بزنی و سیگارم را بکشم.

nasim

آه...طیبه جون.فقط می تونیم بنویسیم...