نوشته های پراکنده- بگو زمین بایستد

ترا بخشیدم که خودم را بخشیده باشم. شک نکردم به خودم، تنها گاهی از وسوسه‌ی گمنام شدن، پر می‌شوم، از وسوسه‌ی برای همیشه ندیدنت. حسی غریب تمام معادلات ذهنی‌ام را به‌هم می‌ریزد و چشم‌های تو مرا از حماسه‌ی رفتن بی‌نیاز می‌کند. از غمگین ماندن در چارسوی سرگردانی و تنهایی. و چشم‌های تو پاسخی است که به خودم می‌دهم، در سوالی که با هر تلنگر از خویش می‌پرسم، آیا براستی همه‌ی این لحظه‌ها، احساسی بی‌بدیل از شورشی عظیم بر علیه مرگ نیست؟

چشم‌های تو پاسخی است که به خودم می‌دهم، و از زندگی به سهمی می‌رسم که مالکم می‌کند. سهمی از یک لحظه که نگاهم می‌کنی و من حبس می‌شوم. هیچوقت از شمارش روزها اینگونه به هراس نیفتاده بودم. اینبار می‌خواهم که نگذرد. . .

/ 4 نظر / 6 بازدید
آرش شیواتیر سابق !!!

آن کلاغی که پرید از فراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد همان کلاغی بود که وقتی کودک بودیم کلاغ پر بازی می کردیم در سرباز خانه هم آن قدر کلاغ پر رفتم و سیگار هایم را نخ به نخ دود کردم که دیگر فکر کلاغ از سرم هم پرید ... خواستم بگم کلاغ ها واسه پریدن آفریده شدن ... بگذریم !!!

حميد شرفي

سلام. وب نوشته هاي زيبايي داريد. انديشمند و متعهد. متعهد به روح والاي هنر. خوشحالم كه اين خلوت دنج رو برپا كرديد تا گوشه نشينان ديگر هم براي قهر پناهي داشته باشند. ايام بكام. روزگار عزت مستدام

شین سین

در زندگی لحظاتی هستند که توصیفشان مشکل است... حکایت این روزها هم همان! حرف زیاد است ولی فعلن همین !