نوشته های پراکنده- تاکسی زرد

برای برگشتن خیلی دیر شده بود، از خیابان عبور کرده بودی و با اولین تاکسی از من چنان دور شده بودی گویی که سخت‌ترین کار دنیا پیدا کردن و دوباره دیدنت بود. چقدر نشانی‌های کمی از تو داشتم. حالا که رفته‌ای حفره‌ای از بی‌خبری در ذهن دارم و هیچ خیابانی قرار نیست حضور اتفاقی ترا به من هدیه کند.
هیچ خیابانی؛ هیچ کوچه‌ای، هیچ دری. تنها من مانده‌ام و سیاره‌ای که از آدمیزاد تهی است، حتی عکسی هم نیست که از لای کتاب‌های نیمه‌خوانده زمین بیفتد، و پرتابم کند به نشانه‌ای از تو
نشانه‌ای از تو که این روزها با عبور این تاکسی‌های زرد، تکانم می‌دهد

/ 6 نظر / 9 بازدید
شیواتیر

حال که پروانه شدم می روی می روی افسانه شدم می روی حال که دیوانه شدم می روی تشنه ی پیمانه شدم می روی .....

اولدوز

هیچ خیابانی؛ هیچ کوچه‌ای،هیچ دری. این را خوب می‌فهمم...

م.غریبه

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آشفته خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! نمی دونم چی شد با خوندن مطلبت یاد شعر کوچه استاد مشیری افتادم!

م.غریبه

راستی لینکتم گذاشتم تو وبلاگم!

کلودیا

چقدر دنبال نشانه ها می گردیم تا وجودش را برای خودمان زنده کنیم . باید گذاشت و گذشت . کاش می شد همان وقتی که می رفت فراموشمان شود تا ابد.