نوشته های پراکنده- وقتی قصه ام می شوی

امروز قرار است قهرمان قصه‌ام را خودم انتخاب کنم. حالا که دستم به تو نمی‌رسد، پس می‌آورمت در این قصه و هرکاری دلم بخواهد می‌کنم. مثلاً آن روز زمستانی توی خیابان ولیعصر را بازنویسی می‌کنم، لباس مشکی را از تنت در می‌آورم و بجایش آن پیراهن صورتی را که خودم برایت خریده‌ام تنت می‌کنم، و بجای اینکه سرت را برگردانی و مرا نبینی، ترا با نگاه‌های خیره می‌نویسم که دستم را گرفته‌ای و می‌بری و می‌بری و دیگر هیچوقت به آخر هیچ قصه‌ای نمی‌رسیم. امروز قرار است برایم گل بخری و مدام به خط داخلی‌ام تلفن کنی و رشته تمام این بغض‌های کهنه را پنبه کنی. امروز چها نمی‌کنم با این داستان و با تو ....

اگر رئیس محترم ساعتی مرا به حال خودم رها کند که ترا بنویسم

/ 5 نظر / 8 بازدید
مرضيه

خيلي كار خوبي مي كني منم بايد يه همچين راهي رو انتخاب كنم اما فكر كنم شجاعت تورو ندارم

کلودیا

چه خوب که آخرش من زیباییهای اسم این وبلاگ رو درک کردم . وقتی قصه ام می شوی.... و چه حس خوبی بهم داد . که خود من هر روز قصه ی من و او را می نویسم حتی روزی که نیامده بود . حتی روزی که آمد حتی وقتی که نیست . همیشه و همیشه .. آدم گاهی که کسی را پیدا می کند که لحظه ای مثل خودش باشد یا لحظه ای بتواند بداندش، حس آرامش است در دریای درونش و این خیلی لذت بخش است . [لبخند][گل]

مانا

تصورش خیلی خوب بود وسوسه شدم :)

شیواتیر

دلم می‌خواست قصّه‌ی خوب گذشته را فراموش کنم تا این بی‌آب و رنگ شدنِ تو خاطرم را آزار ندهد. نمی‌دانم گناهِ کدام خطا افتاده گردنِ من، سنگینی کدام تقصیر گردنِ توست، ولی من از این سایه توی زندگی‌ام خیلی خسته‌ام.