نامه شماره 4 - برزخی از رویا تا واقعیت

گلوی ساز دلتنگی

پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق‌هق

بذار دست صدا رو شه...

نمی‌دانم چطور اما شاید اگر محکم مدادت را روی کاغذها بکشی جایش روی چند کاغذ زیری بیفتد. شاید باید یک عکس مشترک با هم بگیریم و قاب کنیم و روی یک دیوار که نمی‌دانم کدام دیوار است آویزان کنیم. شاید باید بیاورمت توی یک داستان عاشقانه نسبتاً بلند و خودم را تسلیمت کنم، از تو شکایت کنم، بیفتی زندان و تا آخر عمر، توی فصل‌های ننوشته‌ام به ملاقاتت بیایم، بدون نگرانی از گم کردنت. نمی‌دانم چطور اما شاید طی یک نقشه‌ی از پیش‌تعیین شده، این لباس‌های مشکی را از تنم در بیاورم و  خبر دیدارهایمان را به گوش مامورها برسانم. به گوش تمام آدم‌هایی که توی رودربایستی‌شان هزار بوسه را کشتیم. شاید باید بی‌خیال یک عمر تربیت و ادب موروثی باشم، فریادت بزنم وقتی داری از سر پیچ خیابان محو می‌شوی، فحشت بدهم وقتی نگاه ساعت می‌کنی. حرف بزنم از پشت دیوارهای غروری که در مدارایی ابدی سکوت کرد تا معجزه‌ای این احساسات منقرض شده را نجات بدهد. مرا نجات بدهد از دست اضطراب مردن بی‌آنکه بدانی.

نمی‌دانم چطور اما شاید باید مانع شوم، ترافیک بشوم، قرمز پر رنگی که جلوی چشم‌هایت را می‌گیرد و آب از آب رفتنت تکان نمی‌خورد. سد بشوم، آب بشوی و محکم به من برخورد کنی که این شهرهای بی‌چراغ روشن بشوند. این شهر‌ها که از حومه چشم‌هایم شروع می‌شوند و مرزشان به لمس دست‌هایت می‌رسد. شاید باید کلافه‌ات کنم که دست رویم بلند کنی، مشت بزنی پای آبرویم که زیر عینک‌دودی پنهانش کرده‌ام. می‌خواهم به اخم‌های تو وابسته باشد این دلهره‌ها، توجیه تمام رنج‌هایم باشی. اگر باشی...

نمی‌دانم چطور اما تو می‌روی. هیچ کاری از دست این گوشه‌ی بی‌نور بر نمی‌آید، خودم را بغل می‌کنم. صدای ثانیه‌ها هر لحظه از گام‌های تو دورم می‌کنند. چیزی قرار نیست عوض بشود. تو با تمام رویاهایم می‌روی که دست‌های واقعی‌ات را توی دست‌های واقعی یک انسان بگذاری و به بچه‌های واقعی و اتاق‌های واقعی و عناوین واقعی بدل می‌شوی. هیچ کاری از دست هیچ‌کس بر نمی‌آید. زور این عشق واقعی به اشک‌های من نمی‌رسد چه رسد به جاده‌ای که دارد تمام رویاهایم را می‌بلعد...

 

 

  5

خرداد

  90

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمین

وقتی قرار به رفتن باشد کاری از دست هیچکس بر نمی آید عزیز دلم! هیچکس...

rora

همیشه یه راهی هست تا رویاهاتو به واقعیت تبدیل کنی.....همیشه

امید

بعضی چیزا داستان نیست که بخوای بنویسیشون...باس بذاری اتفاق بیوفتن..حتی بعضی از داستانام همینطورین....

محمد اکبری

سلام واقعا جالب بود حس خوبی داشتم و کلمات همین جور برایم انگار آشنا بود درک کردن انگار مثل یه همذات پنداری کردن

محمد مظلومی نژاد

سلام دوست. با یه داستان کوتاه به روزم و منتظر شما. حق پناهتون نامه 4 رو خوندم. نثر قوی هست ولی داستان بنویس. این نامه ها نمی مون. حیفه این نثره و تصویری مثل برخور دوعاشق یکی به ایم آب یکی به اسم سد و روشن شدن چراغ ها و باخبر شدن کسایی که مزدورانه توی تاریکی منتظر این برخورد هستند...

گلاره چگینی

هووووم می خوانمت و روز ب روز دلتنگ تر ... تصویر های خوبی داری .. اینها توانایی داستان شدن دارند ها ! . . ./

آری ...

زور این عشق واقعی تنها به خودت می رسد ...

مهران

من و این مانده رفیقی که وفادارمن است من و این شیشه ی الکل که گرفتار من است.... این غزل فاجعه کابوس شما خواهد شد این اثر شک نکن " آقاآ که صدا خواهد شد... سلام دعوتید به بغض هایی که غرورم را ب تمسخر نشسته اند آدم برفی[گل]

jafar

قشنگ بود ...