نوشته های پراکنده- خوشبختی

خوشبختی...

یعنی لمس همه‌ی احساسات درست آنگونه که هستند. این تعریف ساده در خودش حکایت غمگینی از خلائی دارد که گریبانگیر بسیاری از ما انسان‌ها شده است. گم شدن در تعاریف تقلبی با لبخندهای مصنوعی و درگیری‌های دروغین. دروغ می‌گوئیم درست وقتی کنار هم قدم می‌زنیم. حتی طاقت معرفی یکدیگر را به سایرین نداریم. از آنچه می‌خواهیم حمل اسامی دست و پاگیر برایمان می‌ماند. خانم فلانی می‌شویم. آقای بهمانی و چقدر پست داریم توی زندگیمان که خوشحالمان نمی‌کنند.

خوشبختی یعنی رعایت واقعیت پشت کلمه‌ها. رعایت لحظه‌ها. رعایت احساسات آنگونه که هستند و احترام گذاشتن به کشش‌های راستینی که حجاب بر تن کرده‌اند.

می‌خواهم همه‌ی رویاهایم را مرور کنم. برایشان نامی انتخاب کنم. درست مثل آشنایی‌های روز نخست. مثل رفتار مادرانه‌ای که منحصر به انتخاب و حس من است. صادق بودن با خودم را می‌خواهم. خوشخبتی یعنی ترا بگذارم کنار این نقطه چین‌ها و این پرانتز‌های باز را ببندم. نقطه بگذارم و زیرش خط بکشم...


پ ن: گاهی دلم می‌خواد برای دوستام کاری کنم اما هیچ کاری ازم بر نمیاد، می‌نویسم و آرزو می‌کنم که هیچکس دروغی زندگی نکنه

/ 9 نظر / 10 بازدید
اولدوز

میدانی دوست خوبم، همیشه خوشبختی درست زمانی به سروقتم آمده است که هیچ منتظرش نبودم... خوشبختی مهمان دمدمی مزاجی است. سرزده می‌آید. گاهی که اصلاَ قرار نبوده، چندشبی حتی بدون هیچ زیرانداز و روکشی همان گوشه‌ی اتاقت روی زمین می‌ خوابد و پیشت میماند و گاه که به هزار دعوت و خواهش به خانه‌ات می‌کشانی، فرصت یک لیوان آب به دستش دادن را نمی‌دهد و می‌رود!

علی

سلام متن خیلی زیبا و صمیمی بود وبلاگ انجمن ترنج به روز شده

فرهاد خاکیان

سلام .من هم مثل تو فکرمی کردم تا اینکه رمان خدا حافظ گری کوپر را خواندم.نظرم تغییر کرده.[خداحافظ]

محمدعلی حسنلو

وشبختی یعنی رعایت واقعیت پشت کلمه ها. رعایت لحظه ها. رعایت احساسات آنگونه که هستند و احترام گذاشتن به کشش های راستینی که حجاب بر تن کرده اند. آفرین عالی بود [گل][خداحافظ]

مصطفی مردانی

سلام... برای داستان جدیدی که این روزها نوشته ام، از شما منتقد و داستان نویس عزیز دعوت می کنم که برای قلم زدن یادداشتی قدم رنجه نمایید... با تشکر مصطفی مردانی تکه ای از داستان ... یکی از ما باید زنده بماند… گرد و توخالی بود؛ جسم سرد. پشت کمرم حسش می کردم. پرسیدم: «کدوم طرفی برم؟!» صدایی نیامد. از چراغ رد شدم؛ قرمز بود. سرمای گرد توخالی، از پشتم افتاد. کمرم را راست کردم. نفس عمیقی کشیدم. توی آینه خودم را دید زدم. عرق کرده بودم. پیشانی ام را پاک کردم؛ با آستین مانتو. ساکت شده بود. گوشی توی جیبم لرزید. با تکان هایش لرزیدم. برگشتم. نگاهش کردم. روی صندلی عقب نبود. اولین کوچه ای که دیدم وارد شدم. کمی جلو رفتم. جایی خالی دیدم. همان جا ماشین را پارک کردم. سرم را روی فرمان گذاشتم. جیبم دوباره لرزید. تند نفس می کشیدم. سرم روی فرمان بالا و پایین می رفت. بو می دادم. عرق زیر بغلم بود. در ماشین را باز کردم؛ با دست چپم. لینک داستانم در بالکن http://balkon.ir/weblog/?p=147

حامد

سلام... نثر ادبی زیباییه ... نگاه جالبی به خوشبخت بودن دارید ... من خودم خیلی مایلم نثر بنویسم ولی چیز رو که افرادی مثل شما دارن رو ندارم و اون داشتن احساسه... موفق باشید...

آذین

گاهی چیزی از ذهن ادم میگذرد آنقدر سریع که فراموشش میکنی مثل پرنده ای که لحظه ای آوازی سر میدهد ودور می شود و تو انگار از پرنده عکس گرفته ای وقابش کرده ای به دیوار.آواز ها را به یاد ادم می آوری