تقدیر

تصور کن...

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، اتاق ناآشنا به‌نظر بیاید، خانه ناآشنا بیاید، خودت؛ با ترکیبِ اندامِ تازه‌ای، با فکرهای تازه‌ای...

تصور کن، دلت بیاید که بی‌رحم باشی، دلت بیاید بی‌خیالِ غمگینی داشته باشی، رنجِ کوچکی از جنسِ پریدنِ لاکِ گوشه‌ی ناخنت، یا سفید شدنِ حداکثر پنج تارِ مو در کُلِ سرزمینِ موهایت. اصلاً تصور کن که دیگر «تو» نباشی...

هنوز دوستت دارم با همین ابعادِ تازه، مثلِ حقیقتی که از آن گریزی ندارم. تو اتفاقی ناگهانی نیستی. تقدیری. و من چه درخت باشم، چه سنگ، چه خودم... هنوز

/ 2 نظر / 7 بازدید
filtershekans

سلام. وبلاگ زيبايي داري. خوشحال ميشم به منم سر بزني!

مونوبلاگ

قوي ترين سيستم وبلاگدهي رايگان ايراني راه اندازي شد!! با ساخت وبلاگ در سيستم مونوبلاگ به صورت رايگان در صفحه اول گوگل قرار خواهيد گرفت و بازديد فوق العاده بالايي خواهيد داشت.... همين حالا به جمع مونوبلاگي ها بپيونديد براي ثبت وبلاگ به آدرس زير مراجعه کنيد www.monoblog.ir