خداحافظ گوهردشت

 

       خداحافظ گوهردشتِ طولانی. پرسه‌های هر غروبِ بعد از کار. خداحافظ تمام کوچه‌هایِ منتهی به رسیدن. کشفِ کافه‌های دنجِ بیکار و اولین مشتریِ بعدازظهرهای بی‌سایه شدن. از خیابان یکم و صف‌های طولانی مسافران، تا سیزدهم که خرقِ عادت خرافات بود. از آدونیس‌ِ خلوتِ صبح تا قرارهایِ اول عصرهای شلوغ. سلام. سلام. من اولین نفر این ملاقاتم و این آخرین ملاقات رسمی ماست. لطفاً یک پرس املتِ سیر برای یک روز پرازدحام کاری برای من و این آدم اول آماده کنید. لطفاً کمی خلوت برایم آماده...

    خداحافظ کافه آنایِ روزهای بارانی، روزهای برفی، روزهای آفتابی... کافه‌ی ساعتی گارسن‌های بداخلاق، تصویرهای ماه تولد من و آدم اول، شومینه‌ای آویخته از سقف، آتشی سرزده از زمین. لطفاً کمی رؤیا را با زیرسیگارهای منتظر روی میز منتظرم بگذارید. لطفاً منتظرم بگذارید...

    خداحافظ قدم‌های جامانده در باغِ فاتح، عکس‌هایی که نگرفتم، تاب‌هایی که نخوردم. خداحافظ حسرت مشت‌هایی که زیر توپ‌ها نزدم، حسرت مسیرهایی که آسفالت شدند، میزهای شطرنجی که مات ماتم کردند و رفتنی که تنهایی بَرَم گرداند. خداحافظ چمن‌های خیس، گربه‌های چاق سیر، کفش‌های کتانی و چنارهای بلندی که زیر پوسته‌های پیرتان هزاران کفشدوزک لانه دارند. خداحافظ آواز دسته‌جمعی دلتنگی‌هایم زیر آلاچیق‌ها...

    خداحافظ زندان بزرگ گوهردشت. دست تکان دادن‌های اول صبح برای سربازهای نگهبان. اضطراب پارک کردن در حاشیه‌ی دیوارش، شلوغی روزهای ملاقات، تک‌تیرهای نیمه‌شب، نعره‌های تعویض شیفت. خداحافظ آرزوی نزدیک آزادی...

    خداحافظ امامزاده‌ی زیبا، جایی برای مردن، جایی برای روزهایِ کسل جمعه، میزبانی صمیمی در نسیمی مطبوع و درخت‌هایی که روی شاملوی عزیزم سایه انداخته، روی احمدمحمودی که شرجی داغ جنوبی‌اش را به خاک سپرده، صفرخانی که بوی مبارزه می‌دهد، بنانی که خوب با دلم می‌سازد، دلکشی که از یادم نرفته. خداحافظ مرور سنگ‌نوشته‌های یخ‌زده، رفتار ناشناخته‌ی مرده‌های مهربان در گریز از زندگی نامهربان. خداحافظ خلوت لحظه‌های دلتنگی، پرپر کردن بغض بر مزار مختاری و پوینده، و نظاره‌ی شازده‌ای که صبور خوابیده. خداحافظ م.آزاد و تمام ناشناخته‌های لحظه‌به‌لحظه... خداحافظ لحظه‌های زنده‌ی من، اولین حدس میزبانی و پیشنهاد بی‌پشیمانی... می‌آیی برویم پیش شاملو در سکوت شعر بشنویم؟

    خداحافظ جاده برغان، سکوت محض بادها و دره‌ها... معجزه‌ی آرامش در همین نزدیکی‌ها...

    خداحافظ جاده چالوس... پیچ‌های جیغ‌زده و راه‌های بی‌هدف. یک لذت ناتمام در نرسیدن. یک لذت ناتمام...

   خداحافظ

    دارم از «کرج» می‌روم. باز هم وطنی تازه دارد به خودش می‌خواندم. همه‌چیز همین‌جا می‌ماند. همین‌جا، یادت نرود یک‌روز... یک‌جایی... یادت نرود...

 

 

 

 

 

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود جعفرزاده

درود. بسیار نوشته زیبایی بود. دعوتید به خوانش و نقد برگ های پاییزی من. [گل]

هیام

سلام منتظر نقدتون در خودکشی هستم[لبخند]

هیام

سلام منتظر نقدتون در خودکشی هستم[لبخند]

صدیقه زیارتی

درود طیبه جان! روزای بهاریت بخیر دعوتی به خوندن دو پهلوی..[گل]

ابراهیم عالیپور

سلام دوست من برای خوانش و نقد دعوت هستید منتظر شما می مانم موفق باشید

ساموئل کابلی

قهوه ترک می خواهم. سحر خودت قهوه را بزن. باز میایی سر میز و عذر خواهی می کنی که چرا املت را دیر آماده کردی؟ لطفا صدای موزیک را کم کن. باشد من توی گوشم هدفون می گذارم. چی وقتمان تمام شده؟ مگر این همه سفارش نداده ایم؟ سه سری شد. از پول کتاب گفتگو در کاتدرال بیشتر شد. می توانستم جنگ آخر الزمان را بخرم. گور سرت . می روم سر خیابان که سحر قهوه دستی درست کرد نه با دستگاه. تازه می توانید از اینترنت هم استفاده کنیم. اصلا حوصله ی کافه ی سوسولیه شما را ندارم. (مثل تنها قدم زدن با صبح / توی شب های خیس «گوهر دشت») خداحافظ گاری کوپر...

ساموئل کابلی

قهوه ترک می خواهم. سحر خودت قهوه را بزن. باز میایی سر میز و عذر خواهی می کنی که چرا املت را دیر آماده کردی؟ لطفا صدای موزیک را کم کن. باشد من توی گوشم هدفون می گذارم. چی وقتمان تمام شده؟ مگر این همه سفارش نداده ایم؟ سه سری شد. از پول کتاب گفتگو در کاتدرال بیشتر شد. می توانستم جنگ آخر الزمان را بخرم. گور سرت . می روم سر خیابان که سحر قهوه دستی درست کرد نه با دستگاه. تازه می توانید از اینترنت هم استفاده کنیم. اصلا حوصله ی کافه ی سوسولیه شما را ندارم. (مثل تنها قدم زدن با صبح / توی شب های خیس «گوهر دشت») خداحافظ گاری کوپر...

behzadh68.cyrus@gmail.com

خداحافظ دله این شهر هم برات تنگ میشه ...

سعيده

خداحافظي هميشه تلخ است مگر زماني كه تو نوشته اش باشي. باور كن در تمام اين جاهاي نرفته ام كنارت بودم

فاطمه

کاش کنکور نداشتم این هفنه م آزمون نداشتم تا همین الان میشستم تام این وبلاگو می خوندم عجیب غریبه اصلن این پست هم منو یاد شعر مهدی موسوی انداخت اسمش یادم نیس تو کتاب پرنده کوچولو ی جورایی سفرنامه ایران و تهش خداحافظی حتمن روزنامه صبح رو می خرم و شده توی اتوبوس صبح می خونم خوشحالم و بازم میام شما هم میتونی بیای!