مثل پرنده‌ای که می‌نشیند روی دست‌هایت...

 

دقیقاً این همان چیزی است که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای آزادی، استقلال، برای اینکه تمام مرزها را بردارم که شاید تصویری موجه از زنی آزاد را ارائه کنم، اینکه با چشم‌هایت می‌خواهی دور من حصار بکشی را دوست دارم و این دقیقاً همان آسمانی است که می‌خواهم. این دقیقاً همان فصلی‌است که از مبادرتم به تنهایی‌های ویترینی جلوگیری می‌کند، از تماشای چهره‌ی بی آرایشی که قرار نیست بدون دست‌های تو شبیه کسی باشد که می‌خواهم. با تمام ادعاهایم برای صلحی که باید به‌کام همه می‌ریختم، این جدال نامحسوس دقیقاً همان چیزی است که می‌خواهم. این حساسیت‌های مهارنشده، این حرف‌های مهاجم و وحشی... سرشار از لذتی بی‌مرزم در دست‌هایت که می‌نشینم. در دست‌هایت که راهم می‌برد که برگردم به خانه. دقیقاً همان نقطه‌ای که ادراک پنجره‌هایش را تنها تو می‌دانی، ادراک درهایش را که اینبار می‌بندمش به روی عزیمت.

 

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
سحر عزیزی

سلام. وبلاگ واقعا جالبی داری.خیلی مشتاقم تبادل لینک انجام بدیم.لطفا وبلاگ منو با اسم "نما دانلود" لینک بفرمایید.راستی بعدش بگید وبلاگتون رو با چه اسمی لینک کنم.بیصبرانه منتظر لطفتون هستم.امیدوارم در آینده روابط بهتر و بیشتری با همدیگه داشته باشیم. با تشکر فراوان. http://iraniatakdownload.mihanblog.com

www.sekoya.ir

سلام وبلاگت رو ديدم خيلي جالب و زيباست. دستت درد نکنه اگر افتخار میدی تو هم یه سری به وب من بزن. لطفا نظرت رو راجب وبم بده. ممنون www.sekoya.ir

آقای آبی

سلام. بسیار دیر اومدم، ببخشید. یادمه که از شما یه داستان توی سایت طغیان خوندم که نظرم رو جلب کرد، به اسم کفشدوزک... البته اگر اشتباهی نگرفته باشم. لطفاً داستان های بیشتری از خودتون بذارید [چشمک]

تو نخواهی آمد ... و شعر داستان پرنده یی ست که پرواز را دوست دارد و بالی ندارد ...

گلاره

چرا من هیچ تصوری از این لذت بی مرز ندارم طیبه ؟ گناه بخت پریشان و دست کوته ماست ..

نظام الدین مقدسی

سلام گرامی متنی قوی بود . یک جورهایی بی قراری را که در هر کسی هست بیدار می کند . ولی شما را با داستانهایت میشناسم به هر حال .

سیمین

نه, و دقیقا همینه که قضیه رو دردناک تر میکنه عزیزدلم![لبخند]