نوشته های پراکنده- یادم می ماند

یادم می‌ماند، مثل زمین خوردن اول دبستان و همان زخم عمیقی که بعد از سال‌ها هنوز با خودم حملش می‌کنم و تا چشمم به آن می‌افتد چیزی ته قلبم درد می‌گیرد.

یادم می‌ماند مثل سیلی که با دست‌های تو روی صورتم نشست و هنوز تا هنوزه جایش می‌سوزد، مثل همان نمره هفتی که مرا از همپایی تو عقب انداخت مثل همان پیراهنی که سوخت و من هیچوقت لنگه‌اش را پیدا نکردم. انگار چیزی که دوستش داری اگر از دستت برود دیگر جایگزینی نمی‌یابد.
یادم می‌ماند، این روزها را حتی اگر خاک فراموشی بیاورد، همیشه یاد خیابان‌هایی می‌افتم که نام زندگی بر آنها نبود

/ 8 نظر / 21 بازدید
سعيده

چشمانت را به يادم سپرده ام و گاه و بيگاه حرفهاي ناگفته مان را مرور مي كنم[گل]

آرش شفاعی

خب مساله اینه که همه نه ظرفیت نقد شدن را مثل شما دارند نه ظرفیت نقد کردن را

محبوبه

یکی میگفت یه نفر یه مریضی ای داره که حافظه نداره کلا،یعنی هر صبح که بیدار میشه باید همه چیز رو اعم از اینکه چه جوری اماده بشه و کجا بره و چیکار کنه براش توضیح بدن،گاهی حتی خودش و خانواده اش رو هم نمیشناسه!با خودم فکر کردم با اینکه دردناکه و به هر حال سخته ولی شاید از این جهت خوب باشه که اینجوری ادم هیچ خاطره ای نداره،نه خاطره ی سیلی نه لباس سوخته و نه هیچ بغض دیگری...

معصومه شریفی

درود انجمن داستانی سرو شیراز به روز شد. منتظر نقد و نظرات شما عزیزان هستیم.

آذین

به یاد خیابانهای زندگی ام افتادم که ایا اسمشان زندگی بود؟گر چه گذشته دود شده و به هوا رفته ولی گویا ما بوی دود گرفته ایم