نوشته های پراکنده- تو زیبا نیستی، من کلک زیبا آفرین دارم/معینی کرمانشاهی

 

خیلی ظریف و آهسته، انگار در حال کوک‌زدن رج در رفته‌ی پارچه‌ی ابریشمی باشی. طوری واژه‌ها را از کیسه‌هایمان بیرون می‌کشیم که انگار داریم نارنجکی کوچک را بی‌هوا به باد می‌دهیم. خیلی ظریف، مزه مزه می‌کنیم و خیلی آهسته قورت می‌دهیمشان. هم تو خوب می‌فهمی که من چه می‌خواستم بگویم و نگفتم و هم من می‌دانم که دیگر به هیچ کوچه‌ی علی‌چپی راهمان نمی‌دهند اینقدر که چشم‌هایمان ستاره دارد و اینقدر که ظریف و آهسته از رازی با هم سخن می‌گوئیم که همه‌ی ابعادش برایمان روشن است و گرم. اگر می‌شد بر این کوچه‌ها نامی بگذاریم احتمالاً نام همه‌شان را با پیشوند بن‌بست "..." می‌گذاشتیم. سه نقطه‌ی بن‌بست برای همه‌ی زندگیمان

خیلی ظریف از تن صریح‌گویی احساساتمان، من را می‌تکانیم، ترا می‌تکانیم و گیر می‌دهیم به وسعت انسان و تنهائی‌اش. گیر می‌دهیم به کوچ یکباره پرنده‌ها و گاهی حتی از افسردگی نهنگ‌ها می‌نالیم. وسعمان اگر برسد، قصه را نقد می‌کنیم. شعر را تکه‌پاره. از لبخند تشبیه می‌سازیم و هر نشانه را تاویل می‌خوانیم و ایهام می‌شویم برای دوستت دارم‌های نگفته‌ی مادری که تنها می‌تواند با عطر پیازداغ، مدهوشی عاشقانه‌اش را بپزد. با سلیقه توی ظرف‌های براق بریزد و منتظر بماند که خسته از سرکار برگردیم و تا آخرین لقمه مدام بپرسد، دوست داشتی؟ سیر شدی؟

با بهانه، بهانه می‌گیرم. چرا خدا، چرا زمین، چرا آسمان؟؟؟ و همیشه یک جواب برای همه این سوالات داریم و آن این است که  :"حس خوبی دارم..."


پ ن 1: زندگی بی‌معنا شده بود و این تکرار روزمرگی، زندگی دستمالی شده دم‌دستی، کاروان مسخره شب‌و‌روز که زنجیر شده از پس همدیگر می‌رفت و می‌رفت، اما هیچ‌وقت تمامی نداشت، گله‌های عظیم گاو گوسفند که به مسلخ برده می‌شدند و جوی خون، یا نه، رودخانه خون در خاک غرق می‌شد تا زمین جان بگیرد، همه و همه به این خاطر بود که آدمی کمی بیشتر عمر کند تا شاید در بقیه زندگی‌اش یک گاو بیش‌تر بخورد؟ - پیکرفرهاد/عباس معروفی- می‌چسبه حتی برای بار‌دوم و چندم خواندن


پ ن 2: چند تا A گذاشته بودم اول اسمت. توی لیست اسامی در تلفنم را می‌گویم. می‌خواستم اولین نفر باشی. حالا رفته‌ای. همه‌ی آن A‌ها را پاک کردم. دیگر اولین نفر نیستی. رفته‌ای سر جای خودت


پ ن 3: گاهی مثل بچه‌ها اگر بخواهی همه‌ی احساساتت را با قهر و آشتی نشان بدهی، خیلی قشنگ‌تر است تا اینکه مثل بزرگ‌ترها، یدک‌کش بی‌خیالی پنهانکاری شوی که به همه‌چیز حکم "تحمل کن" می‌دهد

 


/ 10 نظر / 28 بازدید
مهیار

عالی

Negar_N

پیش نوشته ها خیلی قشنگ بود داستان بالاشون هم دوست داشتم[لبخند]

ایمان

سلام طیبه روز به خیر ، وبلاگتو دیدم ، جالب بود من هم یه سایت ساختم . یه دیکشنری آنلاین با قابلیت ترجمه متن. خیلی تلاش کردم واسش ... یه سر بهش بزن . راستی اگه دیدی مفیده لطف کن تو وبلاگت معرفیش کن یا بهش لینک بده ، تا هم خودت و هم دوستات بتونین ازش استفاده کنین . شاد باشی

گلاره چگینی

خوندم و این روزها نمی توانم حرف بزنم .. خزیده ام به درون خودم اما حرف زیاد است در موردش جدا گانه می نویسم و می فرستم برایت . . .

زهره

هم دل نوشته و هو پی نوشته هایت خواندنی بود [گل]

حامد

سلام. خیلی جالب و با محتوا نوشته شدن... می دونی از (پ.ن.1)خیلی خوشم اومد... موفق باشی ... بازم میام...

iman

سلام طیبه خوبی ، اگه یادت باشه یه بار دیگه هم در وبلاگت نظر گذاشته بودم و در مورد دیکشنری گفتم . امروزم واست یه چیز غافل گیر کننده تو بلاگم دارم . بیا ببین ، خیلی باحاله . شاد باشی راستی بهار داره نزدیک میشه...