ز نـــــــ د گــــــــ ی

من مطمئنم هنوزم زنده‌ام. باور کنید این دیگه از سر توهمم نیست. صبح که بیدار شدم صدای بوق و بق‌بقوی کفتری که پشت پنجره‌ی اتاقم نشسته بود با هم قاطی شده بودن و احساس گرما می‌کردم. سایه‌ی راضی با شتاب از راهرو رد شد و صدای پاش که پله‌ها رو پائین می‌رفت می‌شنیدم. از تصور یه چادر مچاله‌شده تو کیفش خنده‌ام گرفت. می‌بینید، من هنوز زنده‌ام و همه‌ی کارای آدم‌زنده‌ها رو انجام می‌دم. دست‌دست می‌کنم تا زهرا بره صورتشو بشوره و معطل لفت دادن‌های من نشه. حتی حس می‌کنم در اون وقت صبح، زندگی سرعت عجیبی داره.

من هنوزم زنده‌ام. اینو از شروع هر صبحی می‌تونم حس کنم. از اینکه دوس دارم تو ماشین منتظر زهرا بمونم تا این مسیر سه‌دقیقه‌ای رو با هم بریم، بعدش عینک دودی‌مو بپوشم و تمام مسیر رو تا سرکار بلند بلند... من هنوزم این زندگی‌های کوچیک و بی‌دغدغه‌ام تا چهارونیم بعدازظهر پشت لایه‌های ذهنم منتظر نگه می‌دارم. برای شنیدن آهنگی که با تو بلند بلند... برای اینکه زنگ در رو که فشار می‌دم مامان با موهای جوگندمی‌اش بیاد در رو باز کنه و من مث یه بچه‌ی گرسنه حدس بزنم چی پخته و قراره فردا سر میز ناهارخوری شرکت، چه غذایی رو به بچه‌ها تعارف کنم. من اینقدر زنده‌ام که دست‌های مامان رو گاهی بیشتر از هر جای دیگه‌اش تصور می‌کنم و بیشتر از هرجای دیگه‌اش نگرانشونم. نگران اینکه وقتی باهاش دست می‌دم، شل بگیره. این منو می‌ترسونه و همین ترس نشون می‌ده من هنوز زنده‌ام. به روزنامه‌های بابا که روی میز رها شدن و اینکه زیرچشمی حواسش به همه‌ی ما هست. به اس‌ام‌اس زدن‌هامون و مجله خوندنمون. به اینکه باید آهنگ‌های تازه‌ای رو که تمرین کردم براش بخونم و اونم سر تکون بده و بگه صدات خیلی خوبه اما می‌ترسی. حتی از اینکه نمی‌تونم همه‌ی حرف‌هام رو به زبون بیارم. نمی‌تونم بیشتر از یک بغل و اس‌ام‌اس کوتاه براشون باشم. وقتی اینقدر دیر می‌رسم به خونه که گاهی برای خداحافظی کردن هم زمانی ندارم.

من هنوزم اونقدر زنده هستم که مطمئنم می‌تونم برگردم و نامرتبی کمدم رو از بین ببرم، می‌تونم به گلدونام آب بدم، تحقیقای دانشگام رو انجام بدم، کمی کتاب بخونم، فیلم ببینم، یادداشت بردارم و برنامه‌هام رو بنویسم. من مطمئنم اینکه دوس دارم قلک خرسی زردم پُر بشه نشونه‌ی زنده بودنمه، اینکه گاهی چشمام که بسته‌اس رویاهام زنده می‌شن، آدمای نشسته تو کتابخونه‌ام میان بیرون، اون لحظه که مطمئن می‌شم که همین زندگی واقعی خیلی زیباتر از قهوه خوردن با هدایت می‌تونه باشه، سیگار کسیدن با شاملو و حتی مشروب خوردن با... من و تو دقیقاً زیر همین درخت‌ها که تمام فصل‌هاش رو دوس داریم، می‌تونیم ساعت‌ها بشینیم و صحبت کنیم. فصل‌هایی که خاطره‌مون می‌کنن، نگرانی‌هامون با اولین کلمه‌ها می‌میره. کاش باد بیاد، باران بیاد، تو بیای...

من مطمئنم که اینقدر زنده‌ام که همین انتظارم دوس دارم. انتظاری که هرروز قول می‌دی کوتاه‌ترش کنی.

 

/ 14 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدي رضايي

زندگي همين دوست داشتن هاي ساده است. زندگي توي نگاه هراسان بابا زندگي توي چهره خسته مادر زندگي توي فضولي هاي يك خواهر زندگي زندگي است. حتي توي بق بقوي يك قمري.

مانا

:-)

بابک

سلام. خیلی قشنگ نوشتی. فکر کنم احتمالا اخیرا یه کتاب جدید تموم کردی [لبخند][چشمک]

noosh

kheily ghashange doosesh daram .............

علی

- اون وقت صبح، زندگی سرعت عجیبی داره ... - قراره فردا سر میز ناهارخوری شرکت، چه غذایی رو به بچه‌ها تعارف کنم ... - نگران اینکه وقتی باهاش دست می‌دم، شل بگیره ... - حتی از اینکه نمی‌تونم همه‌ی حرف‌هام رو به زبون بیارم ... . . . - من مطمئنم که اینقدر زنده‌ام که همین انتظارم دوس دارم ... شاید آخری از همه کمرنگ تر شده وقتی که دیگه هیچ آرزویی نداری منتظر هیچکس نیستی ... لحظه هارو می کشیم ... نمی شماریم .

مهناز

تو که هیچی تازه منم منتظرم ببینم مامانت چی پخته عالللللللللللللللللللللللللللللللللی بود

محمد علی حسنلو

[گل]

دو هفته اخیر

"ماهی قهوه ای" از محمد علی رکنی با یادداشت هایی از مختاری و علی خانی بر این داستان دور سوم با نقد هایی بر 2 داستان برگزیده دیگر در ویترین "دو هفته اخیر" در معرض خوانش علاقه مندان ادبیات داستانی قرار گرفت.

عصرداستان

سلام وقت بخیر باید عرض کنم از خوانش مطالب وبلاگتون لذت بردم اما یک ایراد دارن و ان دمیده نشدن احساس است .شما یک خانم هستید و به این موارد واقفید.شما با یک کار علمی روبه رو نیستید ادبیات مرز ایست بین علم و احساس این دم در هم امیخته می شود و یک هنر که جادوی قلم است را خلق می کند.حیف است قلمی به این زیبایی و ژختگی کمتر احساس در ان باشد.