نامه شماره 2- هوا را نفس نمی کشم، کم نیاوری

 

همین نزدیکی. آنقدر نزدیک که می‌ترسم هوا را زیادی نفس بکشم، کم بیاوری. از ادامه دادن و ماندن. از جدالی که نشسته توی چشم‌های پف کرده‌ی جوانت. می‌ترسم هوا کم بیاوری برای زنده ماندن در همین نزدیکی.

توی خیابان گوهردشت که قدم می‌زنی، همه‌چیز می‌تواند فضای حضورت باشد. گوشی را بر‌می‌دارم و به جانت نق می‌زنم. می‌خندی. تو معنی نشانه‌ها را خوب می‌فهمی. معنی برو گفتن‌های مرا. ماندنت مثل قهوه‌ای که ته فنجانم می‌ماند غلیظ است. مثل لفت دادنت برای خداحافظی و سیگاری که تمام نمی‌شود وقتی بخواهم بعد از خاموش کردنش از تو بگریزم. زودتر که به کافه می‌رسم، داستان‌های نیمه‌کاره‌ام صدایشان در می‌آید. باید همه‌ی این تردیدها را تمام کنم. اسمم را پایشان بگذارم و حواله‌شان کنم به رفتن. مثل تو که توی تردیدت حاضرم یک ساعت بدون سفارش حتی زیرسیگاری منتظر بمانم.

به من کمک کن که حرف نزنم. پیش من بنشین بی‌انتظار کلامی. این تنها کاری است که هیچ‌کس نمی‌تواند برای خیلی از لحظه‌هایم انجام دهد. کمک کن این بغض مثل ابرهای خیال تو از سرم بگذرد. تو داستان می‌نویسی تمام زندگی‌ات را و من زندگی می‌کنم توی داستان‌هایت.

همین نزدیکی دراز کشیده‌ای روی زمینی که حالا هر دو‌نفر ما می‌توانیم ضربان بی‌قراری‌اش را دریافت کنیم. کافیست دلم بلرزد، تو خواب اگزوز‌های سوراخ شده‌ی میدان شاه‌عباسی را می‌بینی. خواب می‌بینی که یک پیکان قدیمی مرا سوار رفتنش کرده و هرچه فریاد می‌زنی برنمی‌گردم که از پشت شیشه تحملم را بازی کنم.

دراز کشیده‌ای زیر آسمانی که گوشه‌ی ابری در آن به تو لبخند می‌زند که گوشه‌ی دیگرش توی چشم‌های من باران شده.

همین نزدیکی، همین حالا که هر دویمان سیریم و بی‌طاقت. نه حرف زور می‌خوریم و نه زورمان به این حرف‌ها می‌رسد. پر از پیام‌های نفرستاده‌ام. پر از شباهت‌های نامحسوس به تو وقتی کلافه‌ام می‌کنی از رویاهای محسوست. توی دردسر هم افتاده‌ایم. توی ظرفیت درکمان از آزادی. از رهاشدن این دست‌ها در جهانی که مثل فاحشه‌ای خیابانی توان فریب ما را ندارد. توی آره گفتن‌های بی‌اجازه. نترسیدن‌های مشترک. انگار تمام عشق دنیا گلوله شده و در تاریکی راهرویی که با صدا همدیگر را در آن بوسیده‌ایم به شک من و تو شلیک می‌کند. ما قاتلان با تفاهمی هستیم که این دروغ‌های کشته شده را به هیچ‌کس لو نمی‌دهیم. همین نزدیکی. آنقدر نزدیک که می‌ترسم هوا را زیادی نفس بکشی. کم بیاورم. 

خرداد90

 

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

تو داستان مینویسی تمام زندگی ات را و من زندگی می کنم توی داستانهایت... این منم همانی که بین خطوط موازی نثرهایت لول میخورد و کیف میکند یروز کتابتو از کوچه پس کوچه های کاهی انقلاب میخرم و به کسایی که عاشقشونم هدیه میکنم اگر مرحمت کنید و بنتشارید استاد

آیدا پارس پور

سلام طیبه عزیزم خواندم و سرشار از احساس شدم ... عاااالی بود ... خواندش مثل سفری بود برایم ... سفری تا عمق نگاه تو ... ممنون[گل][ماچ]

گلاره چگینی

تو که از این چیزها می گویی باورم می شود هنوز هم می شود دوست داشت .. می شود خیلی کارها کرد . . . رنگی بنویس .. مثل خودت رنگی

نگار

خیلی خوب بود خسته نباشی[گل][ماچ]

هیچ نویس

سلام. جملاتی مثل این را دوست دارم: ماندنت مثل قهوه ای که ته فنجانم می ماند غلیظ است. جملاتی مثل این را دوست ندارم: تو داستان می نویسی تمام زندگی ات را و من زندگی می کنم توی داستانهایت. اگر قرار باشد که این متن را بخشی از یک داستان به حساب بیاوریم _که پتانسیل لازم برای قرار گرفتن در یک داستان را دارد_ به نظرم جملات کلّی‌گو _که در این 4 پاراگراف کم نبودند_ جملات جزئی‌نگر را به سایه خواهند برد در چنان داستانی. موفق و نویسنده باشید.

سکوت

سلام متن فوق العاده ای بود لذت بردم نحوه ی توصیف ها بسیار شیوا و دقیق موفق باشی

نگار

خیلی خوب بود متن آدمو حسابی با سایه روشن ذهن نویسنده درگیر می کنه[گل]