نوشته های پراکنده- جایی برای پنهان شدن اگر می شناسی به من بگو

 

آهسته قدم می‌زنم که پوسته احتیاطم ترک نخورد. مبادا کسی حواسش پرت من شود و به کودکی‌ام پرتاب شوم. چقدر بزرگ شدن دردسردارد. این پیچ سرسبز به هوس دویدن می‌اندازتم. هوس بی‌خیال خندیدن. اما آهسته قدم می‌زنم که مبادا خطای نابخشودنی از من سربزند. این‌روزها مادربزرگ با پیراهن گلدارش هم نیست که پشتش پنهان شوم که دست کسی به من نرسد.

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
آرش شیواتیر سابق !!!

به خانه می رفت با کیف و کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ مادرش پرسید دعواکردی باز پدرش پرسید وبرادرش کیفش را زیر و رو میکرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود تنها مادربزرگش دید گل سرخی در دست فشرده کتاب هندسه و خندیده بود... . . . باز هم از حسین پناهی

کلودی

شاید گاهی قشنگ است که پیدا بشویم . شاید نباید پنهان شد پشت پیراهن گلدار حامی کودکی هایمان . بزرگ که می شویم تمام کودکی هایمان هم با ما بزرگ می شود . اما گاهی هنوز کودکی درون ما می ترسد ، می خندد ، می گرید و دلش می خواهد هنوز هم پیدا نشود . [گل]