نامه ها- برای تو که همه چیز می دانی

سلام به حرمت انسان

دیدی درست می‌گفتم. همه‌چیز بستگی دارد. بستگی به همه‌چیز. تو می‌توانی با یک حرکت کوچک حماسه‌ساز شوی و با حرکتی کوچک‌تر آشوبگر. می‌توانی صاحب‌نظر باشی، صاحب‌رأی، اما با چشم‌پوشی تعمدی نادیده‌ات بگیرند. می‌توانی برگ‌برنده یک انسان باشی برای به رخ‌کشیدن سپاه خویش، در عین حال نیز خس و خاشاکی که تمام نیروها بسیج می‌شوند جمعت کنند از خیابان‌هایی که تا دیروز به تو هم تعلقی داشت اما حالا سند شش‌دانگش را به نام دیگری زده‌اند.

می‌توانی زنده باشی برای سایه سنگینت بر سر دنیا، یا کشته شوی بی‌خانواده و بی‌کس. انگار داریم بازی می‌کنیم. باورم نمی‌شود که بی‌باور می‌خواهندمان. باورت نمی‌شود که همه‌چیز بستگی دارد به همه‌چیز حتی. راستی جرم ما چه بود؟ همان گناه همیشگی را مرتکب شده بودیم، همان یک گناه که از کرامت انسانی جدایمان کرد، و در دام ناسپاسی انداختمان. اصلا یادشان رفت به احترام این‌که فرزند انقلاب بودیم، طاقت اندیشه‌مان را بیاورند. یادشان رفت که چه سخت کودکی کردیم در بستر جنگ، چه سخت نوجوان بودیم در دام تحریم، و چه ساده می‌میریم در جوانی ننگ‌آلودی که همه سهم زیستنمان است.

نه اشتباه نکن! همیشه چیزهایی معتبرتر از سقف آرامش‌بخش خانه هم وجود داشته. مگر یادت نیست نسل پیش از ما همین کار را کردند. همیشه انتخابی برتر هست. اگر درخانه نشسته بودیم که خواب ما را می‌برد. خواب اما برای روزهای قرص دیازپام و احتیاط واجب بود. امروز در ناامیدی حرف‌های تو چیزی در من می‌شکند که تو علی‌رغم آن‌همه تجربه احساسش نکرده‌ای. چیزی که گوش به زنگم می‌گذارد که پیش از صدای زنگ ساعت چشم بگشایم، بروی فردایی که اگر بیاید، سهمی از کوچه‌هایش را به تو نیز خواهد داد.

این ایستگاه‌های بی‌دلیل مردن، اولین خطر کردن‌های کودکان بی‌تجربه نیست. تاوان رهایی انسان‌هایی است که هرروز نقطه آغازشان است. نیازموده به تماشا نشسته‌ای و یادت رفته پرهای پرنده اسیر در قفس قداست پرواز نیست. عشق به لمس افق‌های آبی بی‌گدار نیست.

هر‌وقت نگران من شدی، به من اجازه انتخاب بده. اگر بدانی هوای تازه چقدر سرحالم می‌کند، از ترس حمله‌ی گرگ‌ها مرا نمی‌ترساندی و از اعتماد این بی‌گدار‌ها چیزی برایم می‌گفتی.

پ ن 1: گربدین سان زیست باید پست ... من چه بی‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم"احمدشاملو

پ ن 2: بالاخره نفهمیدم، از انقلاب به آزادی نزدیک‌تر است یا از آزادی به انقلاب؟

/ 4 نظر / 16 بازدید
من

وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.....................

مهیار

سلام و آفرین بر قریحه زیبایت

آرش شیواتیر سابق !!!

با این همه فریاد که در ابتدا و انتهای وجودم اَنباشته شده، چه کنم !؟ فریاد بر سر که زنم، که خود مترسک سیاه خانه دیگری نباشد، و خود را به زَر و مقام و قدرت بازیچه دست دیگری نداده باشد، که این روزها از این دست ها، کم نیست ! برای لحظه لحظه این روزها حرف دارم، برای نگاه ها، تصویرها و فیلم های این روزها شعر و تصنیف دارم، اما چنان از روزگارم و منصب داران بالانشین سرخورده ام، که سکوت همه وجودِ پُرفریادم را، پُر کرده است ... سکوتم از ترس جانم نیست، در تاریخ بخاطر ندارم که هیچ با ایمانی از هیچ بی ایمانی بترسد ... برای شما از چه و که بنویسم، شمایی که اگر چشم بینا داشته باشید و روح حق جو، خود شاهد و ناظرید و آگاه ... پ.ن: گر بدین سان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

آرش خل!!!

فقط كافي ست يكي از نخ هاي موهايم را بكشي. آن وقت مثل آن شال گردن راه راه بنفش رج به رج در مي روم! ادامه كه بدهي تمام مي شوم! آخرش حتي يك گره هم نمي ماند / برای کسی که موی سپیدم را کند و عاشق رنگ بنفش است