داستان- رویا

 

از رنجی که سر می‌رود

سیلی که راه می‌افتد

اتفاق، ناگوار می‌شود


تکه‌ای از گوشت را با بی‌میلی از دیس انباشته‌ی تزئین‌شده بر‌می‌دارد. همزمان با چشمانش دنبال نمک‌پاش می‌گردد و بلافاصله بعدش بدون چشیدن، دانه‌های نمک را روی گوشت می‌پاشد. وانمود می‌کند جویدن گوشت انرژی زیادی از فک‌های خوش‌فرم و مردانه‌اش می‌گیرد و اخم تعمدی که حالت چشم‌های مشکی‌اش را بهتر کرده، به چهره‌ی استخوانی سبزه‌اش وقار بیشتری می‌دهد. زن که از عطر تازه‌ای که خریده و از سمت موهای تازه سشوار کشیده‌اش مشامش را پر‌کرده سرمست است، حواسش به تکه‌های هویجی است که

دست‌نخورده حتی مورد‌التفات ضربه چنگال‌های مرد واقع نمی‌شود. خوب می‌داند که مرد چقدر به این هویج‌های پخته علاقه دارد. حتی بیشتر از تکه‌های مرغی که با دقت سوخاری‌شان کرده است. سرش را پائین می‌اندازد و با ناخن‌های دستش بازی می‌کند. گوشه‌ی یکی از آنها را با احتیاط می‌کشد.حالا هر دوتایشان دارند کلنجار می‌روند، گوشه‌ی انگشتش خون می‌آید و از آن طرف، دندانه‌ی چاقو هم موفق می‌شود گوشت را از استخوان جدا کند.  

-   رویا کجاست؟

زن خوشحال شد که مکالمه شان با این جمله شروع شد. خودش را به نشنیدن زد. گوشه دستمال را با آب دهانش نمدارکرد و روی رد خون خشک شده کشید. مرد دست از خوردن کشید. با صدای ریز در حالیکه سعی می کرد به چشمهای زن نگاه نکند پرسید:

-   فریبا، پرسیدم رویا کجاست؟

-   رویا! خودت چه فکری می‌کنی؟

-   شوخی نکن اصلاً حالشو ندارم. رویا ...  باباجان کجایی؟

هیچ صدایی در پاسخ بلند نشد.

-   با فرانک رفته‌اند پارک.

همه‌چیز رنگ عادی‌بودن به خودش گرفت. زن آهسته شروع به جمع کردن میز کرد. مرد هم بدون تشکر برخاست و لباس‌هایش را عوض کرد و خودش را روی تختخواب انداخت.

...

 

/ 13 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من هستم

عزيزم اين داستانت چند لايه است. انگار اين دو نفر هم به عادت رسيدن. انگار "راحت تر" هستن كه همه چيز عادي باشه، دردسرشون كمتره. ولي اين وحشتناكترين وضعيتيه كه در روابط دو طرفه ميونه اتفاق بيفته. اما روياهاي ما هيچ گاه رنگ عادت به خودشون نمي گيرن. "همه چيز رنگ عادت گرفته بود. به جز رويا كه نبود" به نظرم اين جوري زيباتر و روان تره. [گل]

مهیار

سلام داستان زیبایت پر از روزمره های زندگی ماست که کاملاً محسوس است پر از تلنگرهایی که گاه نیاز هست ممنون

علی كلانتري فرد

درود. حيف حيف فضاسازي خوبي كه انجام داديد كه اين چنين اسير دغدغه‌تان مي‌شود. چرا بايد داستاني كه با وسواس به آن پرداخته‌ايد اينقدر سطحي و گويي به اجبار به پايان برسد؟ فضاسازي، كشش و تعليق داستان شما اينقدر خوب است كه من از پايانش حرصم درآمد. چرا اين دغدغه در شما وجود دارد كه نكند مخاطب نفهمد، نكند... . پيشنهاد مي كنم خودتان را اسير اين قضايا نكنيد كافي است مخاطب به چرايي داستان شما و به روابط علّي و معلولي آن فكر كند، مطمئن باشيد خودش خواهد فهميد كه همه چيز عادي نيست و يك جاي كار در اين خانه مي‌لنگد. حتا به نظر من آوردن آن جمله ((همه چيز رنگ عادي بودن به خودش گرفت)) هم كه دو بار آمدهع اضافي است. حالا شايد بتوان با يكبارش كنار آمد. خواهش مي‌كنم مخاطب خود را دست‌كم نگيريد و جايي براي كنكاش و درك و شهود او هم بگذاريد. شما با آوردن آن جمله پاياني داستانتان را از حد عالي به زير متوسط آورديد. و اما زبان داستانتان: مي‌توان نوشت "نمك" به جاي "نمك پاش" و "اخمي از روي عمد" به جاي "اخم تعمدي". اين پيشنهادها بيشتر به خاطر همذات پنداري بيشتر مخاطب با روابط عادي روانه و براي گريز

طیبه تیموری

واقعاً چه پاداشی بالاتر از حضور و نوشتن نقد هایی که مرا می سازد و بزرگ می کند ممنونم دوستانم

گلاره چگینی

گاهی در نوشتن یک داستان کوتاه نباید به هیچ چیز فکر کرد و مثلا به طور خیلی اتفاقی کار رو شروع می کنی و خیلی اتفاقی تر تمامش کن .. و می توانی کارت را تا جایی پیش ببری که خودت از آن سر دربیاوری در وهله اول و برای نوشتن طرح اولیه کارت به مخاطب اصلا فکر نکن .. اول خودت بفهم که چه می خواهی بعد شاخ و برگ بده به کارت .. اینجا من طرح خوبی می بینم و به نظرم اگر کمی بیشتر بسط بدهی به کار خوبی می رسی و یا نه اصلا می توانی کوتاهترش کنی مثلا در انتها نتیجه گیری نکنی ... من به شخصه داستان نمی خوانم تا به نتیجه برسم .. داستان می خوانم تا به زندگی برسم .. داستان می خوانم تا خودم قضاوت کنم در مورد اتفاقاتی که درگیرشان شده ام .. می خوانم تا خودم نتیجه باشم نه " همه چیز رنگ عادی بودن داشت . به جز رویا " به مخاطب نزدیک شو .. عادی بنویس .. همانطور که هستی ... بیشتر می خوانمت !

علی كلانتري فرد

درود. گويا بقيه نظرم بهتان نرسيده. ادامه بلندي داشت، حيف. راستش الان هم يادم نيست چي نوشته بودم. اما يادم هست از اينكه به انجمن داستاني سرو شيراز سر زده بوديد تشكر كرده بودم. باز هم مي‌آيم.

محمد علي حسنلو

گلاره محشر است نظرش . اگر چندتا مثل او برای نقد در این ممکلت باشد ادبیات ما پیشرفت می کند . این نظر او نه تنها در داستان که کل هنر را می تواند شامل شود . [گل][خداحافظ]

اولدوز

نبودن حضور همیشگی بچه که زن و مرد را به مادر و پدر تبدیل می‌کند، پختن غذای دلخواه و تزیینات آن و... پتانسیل تبدیل شدن شب، به شبی غیراز شب‌‌های عادی یک زندگی تکراری را دارد. ولی...

صبا

سگ تو روح این لحظه که آدم فقط منتظر یه حرکت یا حرف تا تموم دنیاش رنگ عوض کنه چرا؟ واقعا چرا همیشه زن دلهره خراب نشدن سقف زندگی رو داره چرا مرد نداره نمیدونم................

آذین

اگرطلاق های خاموش ثبت میشدند...