نوشته های پراکنده- اینبار تنهایی

احساس می‌کنم از انگیزه‌های ماندن خالی شده‌ام. می‌خواهم آهسته آهسته از این خیابان بگذرم، از ایستگاه خسته‌ام. نه تو می‌آیی و نه باد موافقی می‌وزد. بیهوده سال‌های زیادی است که بلیط به دست منتظر آن اتوبوس بی‌سرنشین مانده‌ام. منتظر تو که این روزها از همیشه به من نزدیک‌تری. باید بروم. این قباله‌ها پابندم نمی‌کند. این روزها نه خانه می‌خواهم نه حکومت. چوبدستی از آرزوهای رونده دارم و می‌خواهم به جاده بزنم.

/ 0 نظر / 9 بازدید