نوشته های پراکنده- برنده

چشمانش را بست. گذاشت زندگی هرچه دوست دارد با این پنجره‌ی بی‌پرده بکند. بادش بوزد. طوفانش بگیرد. شیشه‌اش بشکند. خوابش آشفته شود.


گذاشت فرصت بیاید و برود و نماند. گذاشت بمیرد مثل کودکی در دست منتظر مادری که هیچ کاری از دستش بر نمیاید.


چشمانش را بست. رویایش را آنگونه که می‌خواست نقاشی کرد. رنگش کرد و در آن فرو رفت...

/ 3 نظر / 16 بازدید
sweden

salam, weblog khoobi darid, jaleb bood, movafagh bashi inja ham sar bezanid www.swednews.com

من هستم

فوق العاده زيبا و دلنشين [گل]

آذین

حکایت همان پرنده ایست که عکسش را قاب کرده ای