نوشته های پراکنده- صلاح کار کجا و من خراب کجا؟

- نمی‌دانم چرا اینقدر دلم روشنه

این را مادرم گفت. من اما نگران بودم. صبح وقتی توی ناباوری قدم به خیابان گذاشتم احساس کردم به این شهر تعلقی ندارم. احساس کردم رأی‌گیری در سرزمینی که رأی آدم‌هایش را می‌توان با یک جمله فریبکارانه و یا هزینه‌ای اندک خرید، معنی ندارد.

- نمی‌دانم چرا اینقدر دلم شور می‌زنه

این را مادرم می‌گوید. این روزها که من کمی دیرتر به خانه می‌رسم.

/ 2 نظر / 18 بازدید

نميدانم چرا اينقدر به ما دروغ ميگويند اين روزها...

...

بچه که بودم دلم خوش بود هر شب با قصه های مادر بزرگ به خوابم می آیی آنقدر که تا صبح سر گرم باشم اما این روزها سرم را باشیشه های آبکی گرم میکنم تا تو را بیشتر ببینم هر چند فاصله خانه ما تا قصر شما انقدر زیاد است که هیچ وقت به تو نمیرسم درست مثل همین ماهی که هر شب خواب دریا را می بیند یا پلنگی که در حسرت ماه می میرد دیگر بس است باید سکوت کنم و گوش دهم به نوار قلبم که این روز ها بد جور فالش میزند