نوشته های پراکنده- 12دی

وقتی یکساله می‌شوی و از وهم ناشناس خیلی خاطره‌ها رها می‌شوی، باید چیزی شبیه بزرگ شدن در تو متجلی شود. چیزی که بی‌حرف و تردید، سهمی از ترا جایی واگذاشته و سهمی دیگر از وجودت را بی‌گذشته به جلو پرتاب می‌کند...


دارم یکساله می‌شوم

/ 4 نظر / 19 بازدید
محمد دیهیم

دل آدم ها به اندازه ي حرفهاشون بزرگ نيست ... اما اگه حرفاشون از دل باشه مي تونه بزرگترين آدم ها رو بسازه اومدم دعوتت کنم آخه بازم آپم

م. غریبه

واگر از اون وهم ناشناس رها نشی چی؟

شیواتیر

رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم سيصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کِشَم به دنبالم قهوه ات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمی گُنجم ديده ام در جهان نما چشمی ، که به تکرار می کشد فالم : «يک نفر از غبار می آيد»! مژده ی تازه ی تو تکراری ست يک نفر از غبار آمد و زد ، زخم های هميشه بر بالم ..... ..... ..... این همه به شعرها فکر نکن روزی ، مثل موهای من سپید خواهند شد کمی به دست من فکر کن / که به جای قلم حالا عصایی با خود می گرداند مثل سربازی برگشته از جنگ که فقط زخم بزرگ سر خود را هدیه ، به خانه می آورد ... ... ... ...

آیسودا شاه قلی

هر سال به انتظار وهم های ناشناس خواهی ماند! از من بشنو! من صد ها ساله ام!