وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

سی و سه پل ترک برداشته

دریاچه ارومیه خشک شده

پاسارگاد را آب گرفته بود

روی سنگ‌های تخت جمشید خزه بسته

تله‌کابین گنجنامه احتمال آسیب‌دیدن کتیبه گنجنامه رو بالا برده

فلان بنا بدون حصار مونده...

بچه‌ها رو دیوارای ... یادگاری نوشتن...

آیا همه اینا به این معنیه که ما داریم نابود می‌شیم؟

کمپین تشکیل می‌دیم. هزاران امضا و میلیون‌ها تأئید می‌گیریم. عشق تبدیل به تعصب می‌شه. از عرب شدن اسم فارس رگ غیرتمان بیرون می‌زنه. داغ می‌کنیم.

بچه که بودم یکی از بزرگترین آرزو‌هام آبادانی بود. شاید خیلی قابل باور نباشه. آرزوی یه بچه در کنار داشتن عروسک باربی و گوریل انگوری، آسفالت‌شدن خیابونا، سنگ‌کردن نمای‌خونه‌ها و مدل بالاشدن ماشینای تو خیابونای شهرش باشه. می‌نشستم پای تلویزیون و همش با خودم می‌گفتم کی می‌شه تو خیابونای کرمانشاه یه روزی این‌همه ماشین خارجی در رفت و آمد باشه و چراغانیای خوشگل تموم شهر رو روشن کنه. چی می‌شه پارکامون پر از گل و درختای سرو بشن و همه آدما لباسای شیک تنشون باشه. چه می‌دونم. در عوالم کودکی فکر می‌کردم اینا نشونه‌ی یه جامعه‌ی پیشرفته‌اس. هنوزم از این اتوبان شدن خیابونای قدیمی و گلکاری زمینای خشک و مدل ماشینای بالای تو خیابونا ذوق می‌کنم. همش فکر می‌کنم دیگه چیزی نمونده تا مدینه فاضله ذهنی‌ام. یه روزی هم می‌رسه که این مملکت می‌شه شبیه دنیایی که بچه‌های ما مث پرنسس‌ها و شازده‌ها توش زندگی می‌کنن. دنیایی که هیچ زشتی توش وجود نداره...

ظاهرمون عوض شده. حالا دیگه خیابونای شهر شبیه خیابونای فیلمای دوران بچگی‌ام شدن. شبا هم تو شهر چراغونیه. ماشینا هم مدل‌بالا شدن. کلی سبزه و گل و درخت گوشه‌گوشه شهر خودنمایی می‌کنن. اما من راضی نیستم. یه چیزی هست که با این تغییرات دلم می‌خواست حسش کنم که نیست.

سی‌و‌سه پل ترک برداشته، اما هیچکی نگران ترک‌های اجتماع نیست. ترک‌های فرهنگمون که ما رو برده تو بی‌توجهی. بی‌توجهیم به له شدن حق آدما. راحت می‌گذریم از چراغ قرمزا. راحت بوق می‌زنیم برای راه ‌های بسته. با سرعت 40 تو لاین پرسرعت می‌رونیم و عین خیالمون نیست. آمبولانسا رقیب کورس‌های خیابونی‌مون شدن. هیچکی نگران دیگری نیست. نگران آدم‌های پیاده. آدم‌های ژنده‌ی بودار. کرامت انسان رو نمی‌بینیم. همش نگران اسامی توی نقشه‌ها هستیم. یدک‌کش پارس بودنی که حق خودمون می‌دونیم. دریاچه‌هامون خشک شدن اما هیچکی نگران خشک شدن باورامون نیست. خشک شدن حس اعتمادمون به هم. بی‌خیالی به آدم‌های آن ور دیوار. آدم‌های زیر پل. رفتیم تو جلد آدم‌های موقعیت‌طلبی که از هیچ کاری برای کسب توجه دریغ نمی‌کنیم. اصلن معلوم نیست چی می‌خوایم؟

هیچکدوم از اینا نشانه‌ی نابودی ما نیست. ما داریم زیر لایه‌های فراموش شده‌ای به‌سمت نابودی می‌ریم که به چشم هیچ‌کس نمیاد. این‌ترک‌ها دیدنی نیست. در ما چیزایی سقوط کرده که فقط توسط خودمون قابل دیدن و دریافته. دست از سر این بناها برداریم. ساختمونا به ما ارزشی نمی‌دن تا وقتی که تکلیفمون با خودمون معلوم نیست.

زنی که شبیه مادرمه از شنیدن متلک پسرای بیکار خجالت می‌کشه

دختری سر چهارراه منتظر رسیدن مشتریه

دیوارای دبستان ابتدایی روستای ... نم زده

من ماشینمو بخاطر عجله جلو درب پارکینگ همسایه پارک کردم

من حق دارم...

تو حق نداری...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin