وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

با تو گریه می‌کردم و تو اینجا نبودی. و این داستان را دو‌تایی قدم می‌زدیم و تنهایی برمی‌گشتم. شبیه کلکسیون تمبرهای قدیمی توی کتابخانه‌ی متروکم نشسته بودی و دعا می‌کردی با روشنایی این شمع ادامه پیدا کنیم.

آقای راننده، لطفاً ما را دربست به خودمان برسانید. یک‌دنده نباش آقای راننده، توی ترافیک خاطره‌ها‌مان گیر کرده‌ایم. ببین سایه‌ی پشت چشمم سبز شده، راه بیفت آقای راننده، ما را به‌هم برسان...

و تو اینجا نبودی. و این خیابان را شهرداری یک‌طرفه کرده بود. ذهنم پر از پلیس شده است. کسی دارد نام ترا از دفترم دستگیر می‌کند. به بوسه‌هایمان دستبند زده‌اند. حکم انسان بودنمان حبسی‌ابد در گره‌های وا‌نشده‌ی کفش‌های ساراست. ته کمد. ذهنم پر از پرستارهای بد‌اخلاق شده است. کسی دارد رویایمان را بستری می‌کند. به عشقمان آمپول بیهوشی زده‌اند. من و تو از جهالت این آدم‌ها ترخیص نمی‌شویم.

نبودی. و این نوشته‌ها ختم به خیر نمی‌شوند. با هر وسیله که می‌رود احتمال رفتن تو هست. در چمدانی که پر می‌شود، تکه‌ای از وابستگی‌های ما تا می‌شوند. این احتمال که با هم ... گیر می‌کند توی ضبط‌ماشین مردی که بی‌چون و چرا عاشق است. تو دوست داری جای خدا باشی، من دوست دارم جای نرفتن تو.

و این قصه در قاره‌ای دیگر ادامه دارد...

خرداد90

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin