وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

اتفاقی ...

دارم به رسم همیشه لباس‌های بی‌کار افتاده گوشه‌ی کمد لباسهام رو تا می‌زنم که بدم به مامان به آقا‌رحیم بده. راستی آقا‌رحیم چرا یکی دو هفته‌اس به ما سر نزده؟ هر‌بار از دومین پله‌ی ورودی می‌خوام بگذرم، خون خشک شده‌ی رو پله‌ها حالم رو بد می‌کنه. رد خون احتمالاً مال گردن بریده‌ی قزل‌آلاهای جاده چالوس باید باشه. همون‌هایی که آقای‌نسیان هفته پیش داشت هن‌هن‌کنان نعششون رو از پله‌ها بالا می‌کشید. تاپ‌قرمز رو تا می‌زنم و کنار می‌ذارم. چند دقیقه بعد پشیمان می‌شم برش می‌گردانم تو کمد. یاد چشمات می‌افتم که پشت ویترین داشته منو تو این تاپ تصور می‌کرده. بجاش اون تی‌شرت آبیه که روش طرح تور ماهیگیری داره رو میارم بیرون و می‌ذارم رو لباسای تا شده. بوی وایتکس که می‌خوره به دماغم می‌فهمم آقا‌رحیم اومده. از لکه‌خون هم خبری نیست. واسه زیارت رفته بوده کربلا و چون غیر‌قانونی از مرز رد شده بودن، یه هفته تو عراق زندونی بوده. نشسته بود رو پله‌های خر‌پشته و چایی و خرما می‌خورد که دیدمش. با عجله پا می‌شه و سلامی می‌ده. یه لحظه تصور می‌کنم دخترش با تی‌شرت آبی که طرح تور‌ماهیگیری داره، سبد سبزی‌های شسته شده رو از آشپزخانه می‌بره تو اتاق که سلیقه‌خانم خردشون کنه. از صب 15 کیلو سبزی جورواجور رو با دقت پاک کرده بود و داشت آخرین کاراشو تند و تند انجام می‌داد که بره سر‌وقت آدم منتظر پشت پنجره. با احتیاط دستتو میاری جلو، کادو رو با خجالت از دستت می‌گیرم. می‌ترسم این روبان‌های سرخ رودربایستی نه نگفتنم بشن. می‌ترسم و آنقدر می‌ترسم که یک روز گوشی را بر‌می‌دارم و با بی‌معطلی با‌هات خداحافظی می‌کنم برای همیشه. آقا‌رحیم منتظر گرفتن ماهانه‌اش این پا و اون پا می‌کنه. پسر پشت ویترین داره تاب‌های رنگی رو تو ذهنش تن دختر می‌کنه. دختر پشت پنجره تو دلش دریای طوفانیه بپاست. بوی سبزی خرد‌شده تمام فضای خانه‌ی پنجاه‌متری‌شان را برداشته. پنجره خر‌پشته رو باز می‌کنم که بوی وایتکس از راهروها بره بیرون. مامان لیوان چایی را توی وایتکس می‌خوابانه. آقا‌رحیم با کیسه‌ی دستش از پله‌ها پائین می‌ره. تاب‌قرمز از پشت کیسه معلومه. پسر از تو رویاهاش در میاد. می‌دوه سمت کوچه. دختر شبیه یه صیاد بی‌نصیب به پنجره تکیه داده، چقدر دلش می‌خواست دست‌پر می‌رفت سراغش. یه لحظه سر کوچه تعلل می‌کنه. از جیب خالی‌اش بر‌می‌گرده. مثل برگشتن آقا‌رحیم از اثر خون‌های ماهی‌های نسیان، برگشتن سلیقه‌خانم از درد دست و کمرش، سبزی فروش بسته‌های سبزی خرد‌شده رو وزن می‌کنه و دانه‌دانه توی قفسه فریزر می‌چینه. برگشتن یه ماهی کوچولو به رودخانه‌های جاده چالوس، برگشتن من به نیامدن تو. برگشتن دختر به کیسه‌های خالی فریزر، بوی سبزی، بوی مانده کله‌های خونی ماهی، بوی وایتکس...

***

پ ن1: هیچ چیز اتفاقی نیست

 

پ ن2: http://www.aaadambarfii2.blogfa.com/9004.aspx

لینک بالا از وبلاگ آدم‌برفی، برای تمام دهه شصتی‌هاست، زیباست

 

پ ن3: http://g-elareh.blogfa.com/

لینک بالا گلاره چشم منه، همیشه حرفی برای گفتن داره


نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin