وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

تو اختراع خدا بودی برای این هوای مرطوب. مزه مزه‌ی دلخواهی که روی لب‌هایم می‌نشیند. نه اعتراض می‌کنی نه سکوت. قورتت می‌دهم. توی گلویم گیر می‌کنی. مثل همین حالا که توی زندگی‌ام. . .

پشت چراغ‌قرمز گیر کرده‌ام. پشت ندیدنت از روی تعمد. هیچ عینکی دودی هوایت را آلوده نمی‌کند و خورشید زورش به شب چشم‌های تو نمی‌رسد.

تو اختراع خدا بودی برای بی‌حوصله‌گی‌های من از این آدم‌های معمولی. آدم‌هایی که از خودم شروع می‌شدند تا به نقطه‌ی پایان شعری برسند. به فتحی که بستن تمام درها بود.

تو اختراع خدا بودی از باقیمانده‌های برگه‌های سفید دفترم. از آخرین خطی که جوهر خودکارم آفرید. از بهشتی که توی تکه‌های شکسته آخرین یادگارت کشف کردم.

توی چمدانت دلتنگی‌هایم جا نمی‌شود. حالا که می‌روی به باغچه‌ی بچه‌گی‌هایم برگشته‌ام. به کاسه‌ای که با گل می‌ساختم و عمرش به خشک شدن نمی‌رسید. هنوز هم فکر می‌کنم هیچ‌کس نمی‌تواند با دست‌هایش اینقدر غصه بخورد که من. با ضربدری چسب‌ها‌ی هیچ پنجره‌ای وضعیت زنده ماندنم این‌طور قرمز نمی‌شد، حالا که می‌روی به پس دادن توپ پسر همسایه برگشته‌ام. به تلخی تنهایی پشت دیوار بی‌اجازه. مثل رویایی که همان روزها با من قهر کرد و راهش را از من جدا کرد. پر از حسرت فریاد نزدنم. سکوت می‌خواهم اما طبل‌ها توی سرم می‌کوبند. داری می‌روی، خودم را توی خودم دفن کرده‌ام. این حرف‌ها از قبرستان می‌آیند...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin