وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

وقتی به تو فکر می‌کنم، همه جهان پنجره‌ای است که با فصل‌های رنگی در مقابل چشم‌هایم منظره می‌شود. انگار شانه به شانه‌ام ایستاده باشی. دستی فنجانی چای برای ما می‌گذارد. ترجیح می‌دهیم که سر از تماشا برنداریم. همه‌چیز این دنیا برای ما عوالمی کودکانه را می‌ماند، و آن آدم‌ها که با سرعت از پیش چشمانمان در گذارند، هیچ از اعجاز تماشا نمی‌دانند.

وقتی به تو فکر می‌کنم از آرزوهای بزرگ خالی می‌شوم، با خیال تو جزیره‌ای هست که در آن سکنی می‌گیرم و دست هیچ حادثه‌ای آرامش تماشای غروب خورشید بر فراز دریا را از من نمی‌گیرد. اینجا که تو هستی آخر دنیاست. آخر تمام دغدغه‌ها و بی‌تابی‌ها. چیزی در من هست که طاقت همه نبودن‌هایت را می‌آورد. کمی که دلتنگ می‌شوم از زندگی عبور می‌کنم، به اتاقی می‌رسم بی در، کتاب دارم و قلم. تمام حجم‌های زمان را دارم. و تو را که آهسته با هبوط تنهایی در من حلول می‌کنی. وقتی به تو فکر می‌کنم لطفاً بگو کسی نیاید، این میز سال‌هاست به صرف تنهایی رزرو من و تست و چای که سرد شد دوباره بلند می‌شوم، می‌ایستم، ادامه می‌دهم...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin