وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

عروسک اگر هم سخنگو باشد، حرفهایی را می‌زند که از قبل در گوشش ضبط شده است. صانع تو اتفاقی هستی که افتاده‌ای. عروسکی که حرف‌های تازه یاد گرفت. دستی که عاشق حمل جنازه‌ات است این‌بار قبل از وقوع آرزوهایت، فشار کوچکی بر ماشه آورده است. تو اتفاقی هستی که از بخت‌بد وصله‌های این افتخارات تحمیلی، نه به بغض دوستان دربندت می‌خورد نه به گوش نا‌شنوای ما می‌رود. عروسک‌های این نسل جزغاله شده، حرف‌های گنده‌تر از دهانشان می‌زنند. فکرهای ناجوری توی سرشان هست و از بد حادثه، به هرچه فکر می‌کنند پیش از فکر شدن، توطئه‌ای متشکل در ذهن غربتی‌های لعنتی است. اصلاً عروسک‌ها اگر فکر می‌کردند که اسمشان را عروسک نمی‌گذاشتند. صانع تو اتفاقی هستی که بالای دست‌ها بی‌صدا گریه می‌کردی و درد نامت بیش از آنکه این‌همه سال بر گلاره چشم مادرت بنشیند، اتفاقی از لب‌های ما ناله شده. دارد مثل سرگیجه‌ای نام‌های ممنوعه چرخ می‌خورند. واژگان بی‌تبسمی از اتفاقات ناگهانی، محمد ندا می‌شود، بعد از مرگ سهراب. مثل ما که اگر اتفاق به ناممان بود، آن روز بجای تو، بجای آن‌همه نام، حتی اگر شده سوار بر ماشینی که به بیراهه می‌رود، از این جا گریخته بودیم...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin