وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه


 اجزای صورتش به‌طرز غریبی در‌هم فرو‌رفته بود. طوری که مغازه‌دار نبش خیابان، خیلی مطمئن نبود که می‌تواند مثل هر‌روز بهانه‌اش را دستش بگیرد و سر راهش قرار بگیرد. از لای در خودی نشان داد و سریع برگشت.

 بوق کشدار تاکسی عجولی که حواسم را از رقص برگ‌ها پرت کرد، تمام صحنه‌های چند دقیقه پیش را به هم ریخت. از خیابان عبور کرده بودی و با ترس و غضب، به چهره راننده تاکسی زل زدی که طلبکارانه زیر‌لب چیزهایی را زمزمه می‌کرد. مغازه‌دار تا وسط پیاده رو آمده بود و مستأصل از بروز هر واکنشی، مستقیم به دست‌هایت زل زده بود. خواستم پیاده شوم. بروم توی صحنه. شاید فریادی می‌زدم بر سر راننده و یا شاید از تو دلجویی می‌کردم که لرزشت آدم را به هوس در آغوش کشیدنت می‌انداخت. ای پسره‌ی بی‌عرضه‌ی ترسو ... .

به خودت که آمدی با همان لرزشی که حالا از قدم‌های نامطمئنت معلوم بود به راه افتادی. باید حرکت می‌کردم. یک لحظه تصمیم گرفتم پیاده راه بیفتم اما من مگر چه می‌دانستم که مقصد بعدی‌ات کجاست. توی کیفت دنبال چیزی می‌گشتی که انگار ادامه حرکتت به یافتن آن بستگی داشت. مکث کردی. یک نفر پشت خط توجیه شکفتگی صورتت بود. فرصت کردم نگاه دقیقی به سرتاپایت بیندازم. همه چیز متناسب به نظر می‌آمد. مانتوی مشکی خوشدوخت و شلوار مرتبی که انگار با احتیاط روی کفش جیر مشکی‌ات قرار گرفته بود. از همه زیباتر شال طوسی رنگی بود که سفیدی گردنت را بهتر نشان می‌داد. اما نه، تو که شال سرت نیست. شال را بعداً توی سرویس‌بهداشتی عمومی دور میدان ونک عوض می‌کنی. اما من این‌ها را از کجا می‌دانستم؟

تا مضطرب می‌شوی دستت می‌رود سمت مقنعه‌ات. موهایت بوی خوشی می‌دهد حتماً، براق و صاف از همه طرف به سمت صورتت راه گرفته است، گاهی می‌ترسم مثل جوهری که در حال سرریز شدن  است تمام صورتت را سیاه کند. عجیب است حتی می‌توانم نام شامپوئی را که به موهایت می‌زنی حدس بزنم. راهنمای چپ ماشین را زدم و آهسته حرکتش دادم. دور که می‌زنم نگاه جوینده مغازه‌دار به چشمم می‌خورد که با حسرت تعقیبت می‌کند. کنار دستگاه عابر‌بانک ایستادی و کمی پول برداشتی. یعنی به نظرم کم آمد. آخر خیلی سریع توی مشتت پنهانش کردی و در جیب پشتی کیفت گذاشتی.

ایستادی کنار خیابان، طوری به ماشین‌ها نگاه می‌کردی که انگار بجز تاکسی‌ها هیچکدامشان را نمی‌بینی. افسوس که نمی‌توانستم سوارت کنم. کوتاه و محکم می‌گفتی ونک. سوار که شدی پشت سرت روان شدم. ونک پیاده شدی. ماشین را کناری پارک کردم. مستقیم رفتی توی سرویس عمومی و یک ربع بعد که بیرون آمدی آن شال طوسی رنگ سرت بود. به نظرم چشم‌هایت مشکی‌تر شده بود و لب‌هایت ... .

به ساعتت نگاهی انداختی. 11 صبح بود. هنوز نسیم ملایمی می‌وزید. دلم می‌خواست باران می‌گرفت. دلشوره داشتم که مرد جوانی با عجله نزدیکت آمد. لبخندی روی لب‌هایت نشست. نگاهی گذرا به سرتاپایش انداختی و دست که دادی دیدم چطور مجذوب موهای بلندش شدی. کت بلند نوک‌مدادی با چهره آشنایش چقدر تناسب داشت. خدایا من این لبخند را قبلاً کجا دیده بودم؟ این چروک‌های زیر چشم و برقی که بین چشم‌ها و دندان‌های سفیدش در‌گذار بود... . خوشحال بودی. این از کشیدگی اندامت پیدا بود، از رضایتی که با رقص موهای جوهری روی صورتت پخش می‌شد. دست‌هایت در دست‌های درشتی گم شده بود که حتی رگ‌هایش برایم آشنا بودند. قدم‌هایتان حاکی از بی‌مقصدی بود. غم عجیبی داشتم. یاد مغازه‌دار سر خیابان افتادم. چیزی داشت دلم را چنگ می‌زد.

**

از در بیرون آمدی، اما این‌همه کلافه و عجول چرا؟ باز درگیر غلط گیری دیکته‌های نانوشته‌ات شده بودی. درگیر باید و نبایدهای مرسوم. نسیم خنکی که موهایت را آشفته کرد، افکارت را ورق می‌زند. مغازه‌دار سر خیابان این پا و آن پا می‌کند که اجازه‌ی خروجش از مغازه را از حالت نگاهت بگیرد. نگاهش نمی‌کنی و با غیظ رد می‌شوی. ناگهان صدای ضربه‌ی محکمی همه‌ی تلاشم برای آرام جلوه دادن این منظره‌ها را نقش بر آب می‌کند. صدای کشیده‌شدن لاستیک روی آسفالت، بوق ممتدی که همه‌ی خوشباوری‌ام را با تکانی نقش برآب می‌کند. نزدیک شدن سریع ماشین را دیدم و چشم‌هایم را بستم و تنها همان صدا به یادم مانده. کنار کیفت حالا جاروی دسته بلندی افتاده و مغازه‌دار جوان که دارد همه‌ی تلاشش را می‌کند شاید تشنج و تکان‌های تنت را کم کند. ناگهان صداها همه قطع می‌شوند. حالا فقط حرکت دست‌ها و چشم‌ها به‌چشم می‌آید. خون شقیقه‌ات آسفالت را رنگ می‌کند. حتماً گوشی‌ات داشت زنگ می‌خورد در آن لحظه. پلیس و پرستارها سررسیدند ... آدم‌های مهم بچگی‌ام همه آمدند. هنوز احساس اعتماد و ترسی توامان با دیدنشان به رگ‌هایم رسوخ می‌کند. باز هم نتوانستی نقشی بهتر از یک تصادفی بد‌حال داشته باشی. دخترانی شبیه تو هراسان از درب خوابگاه به سمت تو می‌دوند. دو نفرشان سوار آمبولانس می‌شوند و با تو می‌روند.

یک ساعت بعد همه‌چیز کمی شکل عادی شدن به خودش گرفته بود، بجز یک دایره‌ی قرمز گوشه‌ی خیابان که مغازه‌دار جوان هرچه سعی می‌کرد خودش را به ندیدنش بزند نمی‌توانست. مخصوصاً حالا که چند برگ زرد هم رویش افتاده بودند. به پول‌های داخل دستگاه عابر‌بانک فکر می‌کردم، به پسر میدان ونک، به این داستان نیمه‌کاره ...

**

از در بیرون آمدم. باد خنک تبم را گرفت. دلم می‌خواست هرچه زودتر از شر این مقنعه خلاص شوم. گفته بودی بدون مقنعه زیباترم و همین موهای مشکی جوهری محفوظم می‌کند. گفته بودی بی‌آرایش هم زیبایی اما وقتی چشم‌هایت را سیاه می‌کنی پر از اساطیر ناشنیده می‌شوی و آدم دوست دارد آنقدر تماشایت کند که کشف شوی. گفته بودی که لب‌هایت ...

 امروز دومین‌باری است که قرار است ببینمش. پشت شیشه سایه‌ی منتظر و محوی را تشخیص دادم. توجهم را پرت پیکان اوراقی قرمز کردم. همان‌که کمی پائین‌تر از سوپر‌مارکت پارک شده بود. خودم را سوار بر آن تصور کردم. تصور کردم نویسنده‌ی معروفی هستم که دنبال سوژه‌ی داستانش راه گرفته و رسیده به درب این خوابگاه. دلشوره داشتم. قطره‌ای باران روی گونه‌ام افتاد. لرزش گوشی داخل کیفم اضطرار برگشتن را به یادم آورد. شاید به بهانه برداشتن چتر برگشتم به سمت خوابگاه.  

نوشته شده در پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin