وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

اخم‌هایت را که در هم می‌کنی جدی می‌شوم. جدی‌تر از حال و هوایی که از من سراغ داری. می‌روم توی قالب شخصیت‌هایی که تیتر اکتشافات و تقریرات منحصرشان توی این عصر عادی شدن، انگشت به دهانمان می‌گذارد.

اخم‌هایت مسیر این شاعرانگی‌ها را در من تغییر می‌دهد و دوست داشتنم چیزی شبیه وقار غیر‌قابل‌درک خانمانه‌ای می‌شود که مادرم وقت آمدن خواستگارها از من انتظار داشت. خانم شدن بی‌هیچ دلیلی. مثل اداهای تصنعی که به دل آینه هم نمی‌نشست و من که همیشه چیزی بیشتر از مادرم دراین‌باره می‌فهمیدم ناچار می‌شدم وسط‌های آن مراسم‌های جدی یک شکلک بامزه نثار پسرک محجوبی کنم که دل دل می‌کرد برای این شکلک. همیشه این تیر نهایی بیشتر از هر کرشمه‌ای به دل این بی‌نوایان می‌نشست و من باید چقدر تلاش می‌کردم که دوباره خودم را از چشمشان بیندازم. مادرم نمی‌دانست همیشه جاده‌های آسفالت به مذاق این گذار نمی‌خورد و من عاشق جاده‌خاکی‌های بی‌مقصد بودم. عاشق.

اخم‌هایت را که در هم می‌کنی شبیه میانسالی مادرم می‌شوم. جلوی اسمت آقای پر طمطراقی می‌گذارم و آنقدر درگیر چگونگی انداختن پاهایم روی هم می‌شوم که دیگر حواسم پرت موهای روی دستت نشود و دلم نخواهد بیایم با آنها چنگ بنوازم. سرفه‌های دروغکی یعنی هی فلانی هوای توجه کردنت را دارم، هوای مشت‌های محکمت روی گرده‌ام و دلم می‌خواهد ناز کنم خانمانه برایت و آخ و اوخی راه بیندازم که یواش‌تر باباجان، عقلمان زایل می‌شود زورتان را که به رخمان می‌کشید. آی آآآآآآآآی از دست این زنانگی‌های مدفون زیر دستمال گردنی که با دیدنش نیشت تا بناگوش باز شده و می‌دانم که توی دلت خدا خدا می‌کنی شاخ در نیاورده باشی از این ابتکار. دست‌هایم را با ترکیب خاصی از انگشت‌ها می‌گذارم لبه زانوهایم که کم‌کم دارد به لرزه می‌افتند از این طرز نشستن. طوری شکمم را با فشار می‌دهم تو و سرم را مغرورانه بالا می‌گیرم که انگار هزار عکاس حرفه‌ای از تمام سوراخ سنبه‌های این خانه لعنتی دارند از سرتاپایم عکس می‌گیرند. یک نگاه گرم تو کافیست که از همه‌ی این ژست‌ها خلاص شوم و آدمی شوم که توی قالب نگاه‌هایت هر طور بخواهی می‌توانی بنشانی و بلندش کنی. نگاه گرمی که کاری مهم‌تر از اکتشاف نحوه چرخش یک پیچ در دل و روده‌ی زنگ‌زده رادیوی موروثی‌تان ندارد. خانم خانومای تو پا می‌شود می‌رود از پنجره آسمان گرفته را نگاه می‌کند و حسرت می‌کشد چرا این زمستان‌های عقیم برفی ندارند که از پشت شیشه ببارند و ژستش را کامل کنند. ژست یکوری پرعشوه‌ای که تظاهر به لذت بردن می‌کند. کاش صدایم می‌کردی. شاید با تکان اندکی به سرو گردنم محو تماشای موهایم می‌شدی و یک لحظه خیال مرا از بابت زیبایی‌شان راحت می‌کردی. چشم‌هایت راستگو‌ترین موجودات زمینند.

اخم‌هایت را که در‌هم می‌کنی همه لحظه‌ها به من دروغ می‌گویند. جدی می‌شوم که از خجالت زنده بودنم در بیایم. از خجالت این بی‌قوارگی خود‌خواسته. کاش صدایم می‌کردی که بجای این شال و مانتو که تنگ تنم شده توی دست‌هایت به ماندن فکر می‌کردم و این بوق‌های ممتد به تنفرم نمی‌رساند. . . 

 

پ ن1: این آهنگ "ترس" شادمهر شنیدنی ترین آهنگ این روزهای منه، زیباست... شما هم بشنوید.


پ ن2: به مناسب رفتنت قلبم یک هفته تعطیل شد.

 

پ ن 3: به وبلاگ "دوست دارم سرما بخورم " سری بزنید. داستانی خواندم که حس عجیبی به من داد: مأموریت ابدی : http://armyofshadows.wordpress.com

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin