وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

خوشبختی...

یعنی لمس همه‌ی احساسات درست آنگونه که هستند. این تعریف ساده در خودش حکایت غمگینی از خلائی دارد که گریبانگیر بسیاری از ما انسان‌ها شده است. گم شدن در تعاریف تقلبی با لبخندهای مصنوعی و درگیری‌های دروغین. دروغ می‌گوئیم درست وقتی کنار هم قدم می‌زنیم. حتی طاقت معرفی یکدیگر را به سایرین نداریم. از آنچه می‌خواهیم حمل اسامی دست و پاگیر برایمان می‌ماند. خانم فلانی می‌شویم. آقای بهمانی و چقدر پست داریم توی زندگیمان که خوشحالمان نمی‌کنند.

خوشبختی یعنی رعایت واقعیت پشت کلمه‌ها. رعایت لحظه‌ها. رعایت احساسات آنگونه که هستند و احترام گذاشتن به کشش‌های راستینی که حجاب بر تن کرده‌اند.

می‌خواهم همه‌ی رویاهایم را مرور کنم. برایشان نامی انتخاب کنم. درست مثل آشنایی‌های روز نخست. مثل رفتار مادرانه‌ای که منحصر به انتخاب و حس من است. صادق بودن با خودم را می‌خواهم. خوشخبتی یعنی ترا بگذارم کنار این نقطه چین‌ها و این پرانتز‌های باز را ببندم. نقطه بگذارم و زیرش خط بکشم...


پ ن: گاهی دلم می‌خواد برای دوستام کاری کنم اما هیچ کاری ازم بر نمیاد، می‌نویسم و آرزو می‌کنم که هیچکس دروغی زندگی نکنه

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin