وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

دلم می‌خواهد برایت نامه بنویسم اما نشانی‌ات را نمی‌دانم. می‌خواهم خطابت کنم، نامت را نمی‌دانم. می‌خواهم تصورت کنم ... در تصورم نمی گنجی. این آدمها که لباس های مارک‌دار می‌پوشند از واقعیت تو آنقدر دورند که گاه می‌اندیشم شاید برهنگی‌ات ته آن تابلوی نیمه‌کاره، تأویل بی‌انکار همه‌ی آنچه هستی است. همه‌ی آنچه هستی درست شبیه همین خالی که دلیل وجود تست. حضور تو و کودکی که فرق ترا با همه می‌فهمد. فرق ترا با شعارهای عاشقانه در حاشیه‌ی این کتاب‌های قدیمی.

شبح شب از اعتنای روز مغرور می‌شود. تو جایی پشت یکی از این دیوارها منتظر رد‌شدن جمعیت مورچه‌ها از عرض دنیایی. مقصدی که دایره‌های زمینی آنرا از محوریت انداخته‌اند. تو جایی بالای برج‌های نیمه‌کاره، دستانت را سایبان کرده‌ای و به کلاغ‌های عبوری هشدار می‌دهی که چشم‌هایم را برای تو نگه دارند. معلقم... دلم می‌خواست بجای عروسک کودکی‌هایم در آتش می‌سوختم، شاید شاید آن ماشین اوراق شده‌ی پشت ساختمان مارا به مقصدی می‌رساند.


پ ن1: غمت در نهانخانه‌ی دل نشیند

پ ن2: پیش‌تر‌ها مرگ هشداری بود برای زندگان، این‌روزها مردن هم عادی شده. به ذوقمان نمی‌آورد. می‌شنویم و می‌گذریم و - شاید- نوبت خود را انتظار می‌کشیم بی هیچ خنده‌ای ش ا م ل و

 

پ ن3: عروسکی داشتم وقتی کودک بودم. یک روز بخاطر طرح‌هایی که همبازی‌ام روی تنش کشیده بود به آتش کشیدنش.


نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin