وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه


سرش سنگین بود. کمر‌درد و تکرر ادرار و سرگیجه‌های نابگاه به وهمش انداخته بود. ده‌روز تاخیر داشت. ده‌روزی که فرصت یادآوری آدم‌های این یک‌ماه رابرایش فراهم کرده بود و به همه‌ی احتمالات و بی‌احتیاطی‌ها و ریسک‌ها توی ذهنش امتیاز داد. به مردهای شماره‌ای که بابت هر دقیقه به او حقش را پرداخت کرده بودند و حالا این تاخیر ده‌روزه به فضاهایی بردش که اصلا انتظارش را نداشت. توی بهتی که از حضور حقیقتی تلخ آگاهش می‌کرد.

سیگار را از پاکت‌پر با ضربه‌ای بیرون کشاند. فندک مرغوبش با یک حرکت سیگار را شعله‌ور کرد. همین یک حرکت نوری به حفره‌های ذهنش داد و دلش خواست بداند دوست دارد از بین شماره‌های ردیف شده کدامیک را برگزیند که مثل مهری روی این حقیقت بگذارد. احساس خوبی داشت. احساس تعلق به جریانی که ناخواسته مالکش شده بود. انگار مسیری پیش‌رویش باز‌ شده بود به سمت منظره‌های قشنگی که توی دفتر نقاشی بچگی‌هایش همیشه می‌کشید. یک مزرعه، کوه، رودخانه و درخت و یک خانه با دودکشی که دودهایش حالا از دهانش حلقه‌حلقه بیرون می‌زد. خاکستر سیگار را توی بشقاب انباشته تکاند. حس کرد روحش مثل همین بشقاب، پر از زباله‌هایی است که خودش به وجودشان نیاورده. مهمان‌های خوانده و ناخوانده‌ای که در رفت و آمد به این سوئیت دنج در طبقه پنجم آپارتمان بی‌آسانسور هستند این زباله‌ها را تولید می‌کنند. زباله‌های قابل‌زدودنی که خیلی در قید دور انداختنشان نبود. روحش مثل همین بشقاب از حرف‌های رکیک و انتظارات بی‌آینده پر‌شده بود. هر روز منتظر روز موعود بود. منتظر تمام کردن این رنجش و این اجبار. هر بار که زنگ در به‌صدا در‌می‌آمد با خودش می‌گفت این بار آخر است. سیگار له‌شده را نیم‌نگاهی انداخت که از خاموشی‌اش اطمینان حاصل کند. بلند شد. انگار بغضی توی شکمش گیر کرده باشد. از ناتوانی خودش تعجب کرد. کمی که دور خودش چرخید سرگرمی بی‌دردسری یافت. مرد شماره‌سه را یادش آمد. تمام تنش از کرختی خاطره آن روز پر شد. احساس خستگی کرد. احساس کرد نباید اجازه می‌داده که مدام آن کار را تکرار کند. چه دردی را تحمل کرده بود و چه حقارتی از عدم امکان نه گفتن به مردی که به وجودش چسبیده بود و داشت از ثانیه ثانیه‌های این تن استفاده می‌کرد. نه. هرگز دلش نمی‌خواست این حس لذت‌بخش را به او نسبت دهد. به نیشخند فاتحانه آن لحظه‌های آخر. به گرفتگی عضلاتش که پس از رفتن مرد زیر ریزش یکنواخت آب‌داغ می‌خواست از خودش دور کند.

کیسه مشکی بزرگی از کشوی پلاستیکی بیرون کشید و زباله‌ها را تویش انباشت. بشقاب‌ها را در یک سینک و کارد و چنگال‌ها را طرف دیگر ریخت. سعی کرد حتی در روی‌هم‌چیدن بشقاب‌های کثیف هم منظم باشد که موقع شستن به دردسر مرتب کردنشان نیندازند. پنجره‌ی کوچک سالن را تا انتها باز کرد و مولکول‌های اکسیژن را تا جائی‌که جا داشت بلعید. مرد شماره‌یک که از راه رسید قلبش به تپیدن افتاد. چقدر چشم‌های مرموز مرد او را به یاد سکوت‌های ناتمام برادرش می‌انداخت وقتی که خطایی از او سر می‌زد. پرده را کیپ کرد. نمی‌خواست رفت و آمدهای آپارتمان روبرو را ببیند، پلک‌هایش را تا لحظه‌ی رفتن او خیلی نگشود. می‌ترسید که جایی در قعرنای روح مرد شماره‌یک نشانه‌ی کوچکی از آشنایی پیدا شود که چون کتیبه‌ی معتبری در معرض بازدید آدم‌هایی قرار دهدش که نمی‌دانند برای چه دارند به تماشا می‌آیند و به چه می‌نازند. پرده احتیاج به شستن داشت یا شاید عوض کردن. برای کسی‌که به معنی تولد می‌اندیشد همه‌چیز مستعد نو شدن می‌شود. نه. این حس ردی از شرمساری با خودش ندارد. مرد شماره‌یک شکایت گنگ خودش از زندگی بود.

دستمال نمدار را روی شیشه میز نشیمن کشید. آنقدر با وسواس که ناخودآگاه از دیدن تصویر خودش در آن جا خورد. قطره‌ی درشتی از اشکش روی میز چکید. مرد شماره دو هرگز نیامد. پیام‌کوتاهی فرستاد که به انتظارش ننشیند و سخاوتمندانه خیالش را بابت اسکناس‌هایی که می‌بایست روی دراور می‌بود و نیست راحت کرد. صدای جارو‌برقی هم نتوانست موسیقی را که در ذهنش پخش می‌شد را بی‌اثر کند. هزار گنجشک کوچک رسیدن صبح را نغمه سر می‌دادند. هزار گنجشک کوچکی که از آب‌های جمع‌شده روی بام می‌نوشند و شاخه‌های این درخت پیر را پر تر نشان می‌دهند. کیسه جارو‌برقی را عوض کرد. کیسه مشکی سنگین و پر شده بود. به زحمت تا دم در  کشاندش. خشک‌کن لباسشویی تا پنج‌دقیقه دیگر به کارش پایان می‌داد. تقریبا کاری برای انجام دادن نداشت. حوله را کنار در حمام آویزان کرد. رخت‌ها با وزش ملایم باد توی بالکن تکان می‌خورند. عطر ملایم نرم‌کننده را باد به درون می‌آورد. به تغییرات کوچکی که باید در خانه بدهد فکر کرد. به وسایلی که دیگر نمی‌خواست اینجا باشند. باید روکش این کاناپه را همرنگ پرده‌ای کند که قرار است جای این پرده قدیمی بیاید. دیوارها را کاغذ دیواری شادی بزند و آن چند گلدان طبیعی را که زیر سر گذاشته است، از گلفروشی سر کوچه بخرد. باید عادت کند که جز او موجود زنده دیگری کنارش تنفس کند. آب ولرم مثل آبشاری بر تنش می‌ریزد. روی شکمش دست می‌کشد. مهم نیست که حال ناخوشی دارد و این درد غریب از سر به پیشانی و از کمر به شکمش فشار می‌آورد. یک آن خودش را درجایگاه خالی تماشاچیانی دید که منتظر آغاز حرکت دوندگان نشسته است. مردها با شماره‌های روی سینه در خط آغاز آماده دویدن بودند. یک دو سه ... شلیک. خط پایان همین نقطه است که او ایستاده. مردها از کنارش می‌گذرند. دست تکان می‌دهد. کسی او را نمی‌بیند. بند‌دلش پاره می‌شود. خون از بین پاهایش روان می‌شود.

 

چهارده مهر 1389

 

 




پ ن: نقد همین داستان در سایت ادبی چوک

http://www.stop4story.blogfa.com/post-179.aspx

پ ن: همین داستان در سراب نیلوفر

http://www.sarabeniloofar.com/index.php?option=com_content&view=article&id=90:1389-08-11-09-33-29&catid=15:--89


نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin