وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه


توی خیابان قدم می‌زنی، یک وقت‌هایی هست که هیچ منظره‌ای جذبت نمی‌کند. با شتاب و بی‌توجه از کنار ویترین‌ها و آدم‌ها می‌گذری.

کلافه‌ای. چیزی می‌خواهی که می‌دانی و نمی‌دانی چیست. گوشی تلفن همراهت را بر‌می‌داری. توی لیست دنبال نشانه‌ای می‌گردی. دنبال اسمی که بتوانی ... نه، بخواهی چند کلمه‌ای هم‌صحبتش شوی. بالا و پائین، آدم‌ها از پیش چشمت رژه می‌روند. بی‌خیال می‌شوی. انتظارت از جنس جستجو نیست. دلت می‌خواهد کسی شماره غیررندت را توی ذهنش ردیف کند و دلش بخواهد که تو گوشی را برداری. دچار تعلیق عجیبی می‌شوی. احساس کشداری که نمی‌توانی بر آن فائق شوی ... توی ابرها قدم می‌زنی. توی ابرها ...

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin