وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

یادم می‌ماند، مثل زمین خوردن اول دبستان و همان زخم عمیقی که بعد از سال‌ها هنوز با خودم حملش می‌کنم و تا چشمم به آن می‌افتد چیزی ته قلبم درد می‌گیرد.

یادم می‌ماند مثل سیلی که با دست‌های تو روی صورتم نشست و هنوز تا هنوزه جایش می‌سوزد، مثل همان نمره هفتی که مرا از همپایی تو عقب انداخت مثل همان پیراهنی که سوخت و من هیچوقت لنگه‌اش را پیدا نکردم. انگار چیزی که دوستش داری اگر از دستت برود دیگر جایگزینی نمی‌یابد.
یادم می‌ماند، این روزها را حتی اگر خاک فراموشی بیاورد، همیشه یاد خیابان‌هایی می‌افتم که نام زندگی بر آنها نبود

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin