وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

اولین دزدی من، دزدیدن نگاهم از حریم تو بود. به تلافی حقیقتی که پشت شتاب‌زدگی حرکاتت از من پنهان می‌کردی. شاید اگر آقای رجبی آنشب خیره به بازوان عریانم نمانده بود و در تمام مدتی که تو مشغول تلفن‌ات بودی برایم خوش‌خدمتی نمی‌کرد، هیچوقت این اسم برایم اینقدر حساسیت‌زا نمی‌شد. همیشه همه‌چیز از همین نقش‌های کوچک شروع می‌شود.

 نگاهم را می‌دزدم. از مقابلم که عبور می‌کنی عطر رفتن‌ات به مشامم می‌رسد. ریش‌هایت را سه‌تیغه کرده‌ای و مدام به ساعتت نگاه می‌کنی. لباس‌هایت را همه تازه از کمد در‌آورده‌ای و انتخابت همان پیراهن‌آبی کمرنگی است که با هم خریده‌ایم. همان که کزکز سوختگی دست‌هایم بابت اطو کشیدنش را هنوز با خودم دارم.

سرم را کرده‌ام توی مجله و واژه‌ها  از جلوی نگاه‌های بی‌هدفم عبور می‌کنند. می‌دانم که الان است دسته‌گل به آب بدهی. این کمی مهربان‌تر شدنت، اینکه نگاهم نمی‌کنی و از همه بدتر اینکه از همیشه زیباتر می‌شوی. همه‌چیز ردیف است. حتی کفش‌هایت را هم دیروز واکس زده‌ام. نگاهی به سالن می‌اندازم. وسواس‌ات همه‌چیز را به‌هم ریخته. چکه‌های آب از دستت روی سنگ‌های براق می‌ریزند. گرمکنت روی دسته‌ی مبل افتاده. رد استکان چایی‌ات روی شیشه‌ی ناهارخوری است. حدس ریزه‌های مو، توی دستشویی و کف حمام، حدس گم شدن جعبه‌ی روبان پیچیده ته کیف سامسونت قدیمی و ... .

تو اصلا بازیگر خوبی نیستی، یعنی آقای رجبی که کم‌کم نقشش هر روز پررنگ‌تر و پر رنگ‌تر می‌شد، این امکان را از تو گرفت، و این رفت و آمدهای برنامه‌ریزی‌شده که در پس آنها اشارات کوچک ما رشد کردند و به رفتارهای بزرگ پنهانی تبدیل شدند. و تو مشغول هرچه که بودی، من نبودم.

همه‌چیز کم‌کم اتفاق می‌افتد. تظاهرات آشپزی کردن و لباس پوشیدنم هم کم‌کم از سلیقه‌ی تو خالی شدند. کم‌کم، مثل همین که کم‌کم وقت آن است که آن جمله‌ی آخر را به من بگویی که: "ببخشید، خیلی دیرم شده...، بهت برای برنامه جمعه زنگ می‌زنم..." و یک صدای بلند و کوتاه تلق در، و سکوت.

دکمه‌ی آیفون را می‌زنم. تصویر شتابانت از مقابل نگاهم عبور می‌کند و صفحه خالی می‌شود. انگار با دست خودم قربانی‌ام را به مسلخ فرستاده باشم. جسارت انتخاب آنچه دوست داریم و جسارت انجام پنهانی آن. من و تو ترسوهایی بیش نیستیم. ترسوهایی که به‌طرز عجیبی داریم به هم کمک می‌کنیم که کاری به کار هم نداشته باشیم.

جمع و جور کردن خانه خیلی وقت نمی‌گیرد. روی آخرین شماره گوشی میس‌کال می‌اندازم. به مخاطب خیالی تو که با او همیشه در حال ماموریتی، و در توهم و حقیقت ما را در‌گیر خود کرده. به آینه بر‌می‌گردم. آقای رجبی تا چند دقیقه دیگر می‌رسد.


نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin