وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

چشمانش را بست. گذاشت زندگی هرچه دوست دارد با این پنجره‌ی بی‌پرده بکند. بادش بوزد. طوفانش بگیرد. شیشه‌اش بشکند. خوابش آشفته شود.


گذاشت فرصت بیاید و برود و نماند. گذاشت بمیرد مثل کودکی در دست منتظر مادری که هیچ کاری از دستش بر نمیاید.


چشمانش را بست. رویایش را آنگونه که می‌خواست نقاشی کرد. رنگش کرد و در آن فرو رفت...

نوشته شده در جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin