وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

 

دیوار‌های ممتد بلندی که انتهایش به آسمان خاردار می‌رسد. به تکه پارچه‌ی کهنه‌ای که آن بالاها گیر‌کرده و ابرهایی که با احتیاط از فراز حیاط درندشتش می‌گذرند و نمی‌گذرند. نگهبانان جوان، انگار از جهانی دیگر به رفت و آمدها و شلوغی خیابان نگاه می‌کنند. گاهی دستی تکان می‌دهند در پاسخ تکان‌دستی و گاهی می‌بینند و نمی‌بینند. هیچ ماشینی مقابل این دیوار اجازه توقف ندارد.  هیچ انسانی اجازه‌ی کنجکاوی. اما برای من که خانه‌ام در صد‌قدمی اینجاست، هر روز منظره‌ی خوف‌انگیزی از ورای پشت‌بام غروب می‌کند و نعره‌های وهمناکی که تغییر پاس‌ها را نشانه می‌گیرد، طلوعم می‌دهند. روزهای ملاقات درب‌های ورودی شلوغ می‌شوند. ملاقات‌کنندگان روی چمن کنار خیابان می‌نشینند و انتظار می‌کشند و نمی‌کشند. گاهی صدای تیرهای ممتدی از خواب می‌پراندم. از خشم و ترس در خودم می‌پیچم. هیچ کاری از دستم برنمی‌آید جز بغض‌کردنی غریب برای اشک‌هایی که می‌ریزند و نمی‌ریزند. یدک‌کش آرزوها‌یی شده‌ام که کوچکی‌ام را به رخم می‌کشند. فرقم با بیشتر آدم‌های عبوری کمی قرمزی چشم‌ها و کج‌خلقی‌های نابه‌گاه است.

دیوارهای ممتد بلند

آسمان خاردار

با صدای تو از خواب بیدار می‌شوم و نمی‌شوم

پرنده‌ای به تیرها شلیک می‌شود

یکی ازپرهایش از دیوار می‌گذرد

آرزویی آزاد می‌شود و نمی‌شود...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin