وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

قرار نبود به رسیدن برسیم. این ثانیه‌ها شمارش معکوس نبودند و تو کوچک‌ترین دایره‌ای که به ازایش دقیق‌ترین دارت‌هایم را نشانه بگیرم. قرار بود رآس ساعت انتظار بیایی دنبالم، دستم را بگیری و ببری گوشه‌ی دنج بیقراری‌مان. با من بنشینی و از وقوع زلزله در آخرین فصل رمانت بترسانی‌ام. آنقدر زیاد که هرشب پیش از خوابیدن زوایای امن این خانه‌ی قدیمی را توی ذهنم مرور کنم. قهوه‌ی تلخ وقتی سرد هم شود به مذاق تبادلات عاشقانه‌ی آن لحظه‌ها خوش نمی‌آید. اما تو می‌توانی و با هرجرعه که سرمی‌کشی هرچند حالت چهره‌ات عوض نمی‌شود، بزاق تلخی توی دهانم فوران می‌زند و رو ترش می‌کنم. قرار نبود وقتی خداحافظی می‌کنی خیلی لفتش دهی. حتی دستم را کمی بیشتر اگر فشار می‌دادی همه‌اش یاد آخرین فصل رمانت می‌افتادم. آنوقت مجبور می‌شدم از تو به خودت پناه ببرم. درست است که هیچ‌کجا از این گوشه‌ی امن سخنی به میان نیامده. از تو هم که تکانه‌های مرا به افت فشار نسبت می‌دادی. نه، کسی هم ترا نمی‌شناخت که مهارت کند. برایت طرح پیشگیری بریزد. اعماقم داغ شده‌اند. این سنگ‌ها که تو می‌شناسی‌شان دارند روی‌هم می‌لغزند. لرزه‌های ریز‌ریز وسیع می‌شوند، از من سرازیر می‌شوند. این ارتعاش‌ها را عقربه سنج‌ها نشان نمی‌دهند. تو هم از عمق ویرانی خبر نداری. هیچکس خبر ندارد. کافی است زنگ بیدار‌باش ساعت بخورد. خودم هم فراموش می‌کنم. بلند می‌شوم. آینه زورش به رازهایم نمی‌رسد. همین که سروشکل قدیمی‌ام را به رخم می‌کشد بس است. قرار نبود... قرار... نبود...

 

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin