وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

یک لحظه بیشتر نبود. اگر باد پرده را کنار نمی‌زد من تا به امروز گمان می‌کردم زمین بهترین جای کائنات است. مشق‌ها را تند و تند نوشته بودم و مثل هر روز منتظر معجزه‌ی تازه‌ای پشت پنجره به پرده‌ی زرد و چرک‌گرفته‌ی خانه‌ی روبرویی زل زدم. من با سایه‌ها دوست بودم و این یک راز بود. شاید اگر جنسیت آنها را می‌دانستم از برخورد بزرگ‌ترها کمتر هراس پیدا می‌کردم و رازم به رفتارهای غیر‌عادی تغییرنام می‌داد. درست شبیه کارهای دیگرم و کم‌کم به دست فراموشی سپرده می‌شد. می‌ترسیدم دوستان خیالی من پسران حذر شده‌ای باشند و گناه این لحظه‌های مشتاقانه تا آخر دنیا گریبانم را بگیرد و هیچکس مرا نبخشد که دختر خوبی نبوده‌ام. لاجرم باید مثل رازی گران حفظش می‌کردم و گنجینه‌ی رازهایم را وسیع‌تر می‌کردم. گنجینه‌ای که از سنگ‌پرانی با پسر‌عمه شروع شده بود و این آخرینش که لمس اندام پسری بود که از پشت محکم بغلم کرد. طوری‌که نفسم گرفت و از اضطراب تا زمانی‌که در ته کوچه واگذاشته بودم، آنقدر برنگشتم که صدای پایش در گوشم ته کشید و اشکم سرازیر شد. بازهم آنقدر صبر کردم که قرمزی چشم‌هایم برود تا جرآت فشار دادن زنگ در را پیدا کنم.

حالا این سایه‌ها که شکل‌های زیبایشان همیشه مور‌مور یاد آن آغوش بی‌چهره را در من می‌آفرید، وهم دو انسان بودند که خشک و بی‌روح در‌هم فرو می‌رفتند و این آغاز رویای من می‌شد که مدت طولانی به پنجره زل بزنم.

 باد که آمد خیالم راحت شد عطر‌وحشی تنش را از من دور می‌کند. دیگر مامان با تردید نگاهم نمی‌کند و این قرمزی‌ها که از چشم‌هایم ته کشیده بود، رسیده بود به قلبم با وزن سنگین و بی‌اشتهایم کرده بود. میلم به هیچ‌کاری نمی‌رفت. رفتم پشت پنجره و خواستم در پناه رویا، گرمای آن آغوش را از یاد ببرم. سایه‌ها به هم نزدیک شدند و من رفتم که از پرده عبور کنم و از خاطره رازآلودم عبور کنم و از خودم عبور کنم...

اگر باد نوزیده بود، یعنی آنقدر تندتر از بردن عطرها و خشمگین‌تر از قهر بابا وقتی اسم پسری روی لبم می‌نشست، اگر در اتاق با شدت به هم نمی‌خورد و هول نمی‌شدم و تندی، یاد سایه‌هایم نمی‌افتادم که ...

باد آمد. یک لحظه بیشتر نبود. پرده‌ی چرک و زرد کنار رفته بود و چشمان وحشت‌زده پسرکی عریان که ماکتی بزرگ در دست گرفته بود، دنیا را برایم از رویا خالی کرد. آمدم از خودم فرار کنم، بابا که از صدای در هراسان به سمت اتاقم دویده بود توقف کرد و نه جیغ من به خودش آورد و نه گریز پسرک. معصومیتم سال‌هاست روی همان نقطه توقف کرده است...

٨٩/۴/٣١



http://stop4story.blogfa.com/post-168.aspx

 

نقد این داستان در انجمن ادبی چوک

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin