وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

تا وقتی تو هم نمی‌دانستی، تحمل این روزها چندان مشکل نبود. دعوتت کردم که لقمه‌ام را با تو قسمت کنم. پای چشم‌هایت چروک‌های تازه روئیده بود و لب‌هایت ترکیب بی‌قراری و سکوت شده بودند. کنارم که نشستی، عطر آشنایت خیالم را راحت کرد و بی‌مقاومت لقمه را که گرفتی، به چرخه‌ی متابولیسم فکر می‌کردم و صدای سیفون و تمام.

مدت‌هاست که اشتیاق صورتی‌کردن لب‌هایم در آینه اتفاق نمی‌افتد و از چوب‌رخت‌ها سلیقه‌ات را بر نمی‌دارم و هارمونی رنگ‌ها با چشم‌هایم وعده دیدار ندارند. جز امروز صبح که باز هوای موهای در همت به سر دست‌هایم زد و زیر گلویم کزکز بوسه‌ات جوانه زد. ساعت را نگاه کردم. هنوز از هیچ‌چیز خبر نداشتی. اتاق دم‌کرده‌ی مشاور و چهره‌ی گشاده و مهربان ناجی ما، با وسواس تمام جمله‌های آمد و نیامد را کنار هم چیده بود و پرونده زندگیمان داشت با افکار شلوغ و خاطره‌های مستند به بایگانی می‌رفت. چشم‌های برجسته‌ی خانم مشاور و مژه‌های شکسته‌اش اگر نبودند، یکراست می‌رفتم سر‌اصل تصمیم و می‌گفتم که بررسی‌ها نشان داده ما به‌درد هم نمی‌خوریم و زندگی مهم‌تر از احساسات زودگذر جوانی ماست و ...

اگر مژه‌های شکسته‌اش نبودند که حواسم پرت نشود، این‌ها را می‌گفتم و نمی‌گذاشتم نقش آدم‌های مطیع را به خود بگیرم و حجت از زبان او تمام شود. شاید اگر خبر داشتی خیالم راحت‌تر بود.

لقمه‌ها را آهسته می‌جویدی و زیر‌چشمی به گل‌های سرافون قهوه‌ای‌ام که با رنگ چشم‌هایم یکی بود نگاه می‌کردی.

مرا تا ایستگاه رساندی و پیش از آنکه از دو مسیر مختلف از هم دور شویم گفتی دوشنبه وقت مشاوره داری و برنگشتم ببینم که پیراهن چهارخانه سرمه‌ای‌ات از دور چه زیباترت می‌کند. حواسم پرت غلط املایی نوشته‌ی روی اسکناس بود که نگفتم خداحافظ.

گذاشتم در سکوت بروی.


نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin