وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

بیا دوست‌های بی‌آینده باشیم. پر از تعقلات بی‌سند، بی‌امضا و مراسم رسمی. آدم حسابی‌های بی‌کلاه و کراوات. بی‌نشانی و صندوق پستی و این کارت‌های شناسایی استثماری را آزاد کنیم، حتی اگر برای اجاره کارتونی قدیمی می‌شود به گرو بگذاریمشان. خوشبختی یعنی توی ماشین آژانس نشسته باشی و بی‌خجالت گریه کنی. گریه کنی که دلتنگی‌ات آرام بگیرد که نمی‌گیرد و هرچه خاکستر خاطره است را باد ببرد و تو معلوم شوی از آن زیرها. مثال ذغال افروخته‌ی داغی که قلب ماست. کافیست فوتش کنی. خوشبختی یعنی هنوز راهی به سرزمین تو هست. یعنی معنی تمام خوبی‌ها و بدی‌ها یکی می‌شود. یعنی حساب کتاب نداریم و هنوز چیزهای کوچکی برای شادمانی هست. خوشبختی یعنی برای هم جشن بگیریم. یعنی باغچه‌های وسط بلوار را به هم تقدیم کنیم و وقتی از مرتفع‌ترین نقطه‌ی شهر به چشمک چراغ‌ها نگاه می‌کنیم، مالک دنیا باشیم. این بی‌حواسی‌های مدرن را بیا دور بریزیم. ببینیم، بشنویم، لمس کنیم و بچشیم. حالا که قراراست تا چند روز دیگر دنیا تمام شود، بیا دور بزنیم. برگردیم به انحرافات جاده‌ای. به میان‌برهای بی‌رهگذر. اتراق کنیم و تا آخر دنیا به هم نگاه کنیم. آخر وقتی به من نگاه می‌کنی، کولی بیقراری می‌شوم که از مردن نمی‌ترسم.

 


نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin