وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

توبه می‌کنم از تماشای تو، اما تو قاضی بی‌رحمی هستی و محکومم می‌کنی به تماشا. کاش زندانی باشد که طاقت این‌همه گناه را بیاورد، و دستی که بر میز کوبیده می‌شود این‌بار حکم رفتن مرا امضاء کند.

می‌ترسم که یادم برود کجای این دنیا هستم، تو مرا به بالا پرتاب می‌کنی. قلب کودکم از ارتفاع تو می‌ترسد. از تو سرشارم اما می‌دانم این لحظه‌های قشنگ از رهایی خالی‌ام می‌کند. می‌ترسم یادم برود کوله‌پشتی‌ام پشت در است و دلم در تب و تاب رفتن

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin