وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

تقصیر من نبود. از پیش‌ترها همه‌چیز را می‌دانستم. حتی این‌را که جراحتت بدون دست‌های من التیام می‌یابد. هنوز راه نیافتاده برگشتم. تقصیر من نبود که حلقه‌های اعتماد پیش از رسیدنم پوسیده بودند و تعلیق قلب‌های پرتلاش ما به خانه نمی‌رسید و وهم بود همه‌ی آنچه ساختیم و می‌خواستیم.

وقتی تمام می‌شود، از حالت نگاه تو بیگانگی می‌ریزد. خشمت تمام هوا را پر می‌کند. اما تقصیر من نبود این بد شدن. من کوله‌پشتی‌ام را چند کوچه پائین‌تر از قرارمان جا گذاشته بودم. این چایی آتشی مرا به نشستن دلخوش نمی‌کند. باید گذشت. از حرف‌های ساده تو تا جرم‌های بزرگ من.


نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin