وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

نمی‌گریزم، همین نزدیکی‌ها می‌مانم، مثل کودکی‌هایم که راه‌گریز به جایی  نداشتم  می‌گذارم که حادثه اتفاق بیفتد. کمی ترس و کمی استرس دارم اما تجربه به من آموخته که فشار این لحظه‌های دیرگذر، معبر معجزات دیریاب است. شاید تو از راه برسی و مرا نجات دهی. شاید تمام آنچه که به هراسم می‌اندازد در همین دقایق محو شوند، شاید کسی دلش به حال دلواپسی‌های این چشم‌های منتظر به رحم بیاید. نمی‌دانم. هرچه که هست نمی‌گریزم. سرم را بالا می‌گیرم، فوقش این است که مثل همیشه نمی‌آیی.

نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin