وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

امروز قرار است قهرمان قصه‌ام را خودم انتخاب کنم. حالا که دستم به تو نمی‌رسد، پس می‌آورمت در این قصه و هرکاری دلم بخواهد می‌کنم. مثلاً آن روز زمستانی توی خیابان ولیعصر را بازنویسی می‌کنم، لباس مشکی را از تنت در می‌آورم و بجایش آن پیراهن صورتی را که خودم برایت خریده‌ام تنت می‌کنم، و بجای اینکه سرت را برگردانی و مرا نبینی، ترا با نگاه‌های خیره می‌نویسم که دستم را گرفته‌ای و می‌بری و می‌بری و دیگر هیچوقت به آخر هیچ قصه‌ای نمی‌رسیم. امروز قرار است برایم گل بخری و مدام به خط داخلی‌ام تلفن کنی و رشته تمام این بغض‌های کهنه را پنبه کنی. امروز چها نمی‌کنم با این داستان و با تو ....

اگر رئیس محترم ساعتی مرا به حال خودم رها کند که ترا بنویسم

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin