وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

بخشیدنی نیست، می‌رفتم اما بیش از همان نگاه منتظر چیزی برای تو نداشتم. بیش از همان بیقراری در فشار محکم دستانت، در تعللم یعنی که بمان، و دلواپسی دخترانه‌ای که همه‌اش به فکر کبوترهای پشت پنجره بود و فردا که بدون چشمان تو باید تماشایشان می‌کردم و منتظر می‌ماندم که برگردی و همه این خاطره‌های کوچک را برایت تعریف کنم.

بخشیدنی نیست، تا شروع به رفتن می‌کنی همه تعلقاتم به من می‌چسبند و من چون مادری مهربان باید آنها را آرام رفتنت کنم بی‌آنکه سهمی برای گریه کردن خویش داشته باشم. سهمی از سایه تو روی آخرین پله، و یک خط باریک که همیشه به تردیدم می‌اندازد آیا هنوز مثل کودکی‌ها آنجا منتظری که غافلگیرم کنی. سال‌هاست که هیجان هیچ خبری کودکم نکرده، و افسوس که از برگه‌های این آلبوم کهنه معجزه‌ای التیامم نمی‌بخشد. یک لحظه و تنها یک لحظه برای از دست دادن این مواهب غفلت کردم.

بخشیدنی نیست، آنچه که در قلک انداختم و آنچه با آن خریدم. همه‌اش مایملک من شده‌اند و این را بفهم که بخشیدنی نیست. تازه دارم معنی تنهایی انسان را می‌فهمم. در را که پشت سرت قفل می‌کنی رغبت حضورم در چاردیواری تو از دست می‌رود و کم‌کم به این معنی می‌رسم که نفس‌های تست که به همه‌چیز حجم و احساس می‌دهد.

چیزهایی هست اما که با خودت می‌بری بی‌آنکه اجازه بردنشان را گرفته باشی. و بهتر است که سکوت کنم و این گوشه دنج آرام بنشینم تا تو چمدانت را ببندی  و ب ر و ی . . .   .

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin