وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

بوی خوش پوره‌سیب‌زمینی با نفس‌های شتابزده من و این موها که رنگ قهوه‌ای چشم‌هایم شده است. صدای زنگ در خبر آمدن ترا می‌دهد. کنار در آهسته می‌ایستم و دامن آبی‌ام را مرتب می‌کنم. چقدر لایق این خوش‌آمد گویی هستی. حتی وقتی از شدت خستگی بغض شکفته‌ام را نمی‌بینی.

کیف دستی‌ات را کنار دسته‌ی مبل می‌گذارم. صدای آب یعنی دست‌هایت دارند در هم فرو می‌روند و آب بر صورتت جاری می‌شود. یعنی به آینه نگاه می‌کنی و با همان دستان خیست موها را سرو سامانی می‌دهی.

تقصیر من و تو نیست. تا می‌آئیم به واژه تبدیل شویم معنایمان سطحی می‌شود و هرچه می‌گردم که تبدیلت کنم به آنچه هستی ردیف محدودی از حروف جلوی چشمانم رژه می‌روند.

از همه بدتر اول صبح زود رسیده‌ایست که چشم باز می‌کنم و می‌بینم که رفته‌ای ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin