وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

 

وقتی نه پلکانی هست، نه پشت‌بامی. چاره ندارم که از رویا بالا بروم و به این ستاره‌های دلواپس رضایت دهم. مبادا که عقده‌ی انجام ندادن شیطنتی از این دست، از من کودکی بسازد که از زندگی بگریزم و به رویا بیاویزم. چاره ندارم. باید حالا که درختی در باغمان نداریم، حالا که باغ نداریم، قباله نداریم و همه‌اش تقصیر صدام بود که بمب می‌انداخت وسط زندگی‌های آراممان و از همان لحظه‌ها که سنگر گرفتیم، دیگر از سنگر در نیامدیم و کز کردیم آن گوشه‌ی خاکی و به منظره‌ی شب و مهتاب، از قعر نجات عادت کردیم. چاره ندارم، گیسوانم بلد نیستند اهلی باشند، به دست قیچی می‌دهمشان، می‌گویم لطفاً کوتاهشان کن، اما تا کارش تمام شود آنقدر اشک می‌ریزم که سوی چشم‌هایم کم می‌شود برای دیدن حجم مرده‌ی آن‌همه دخترانگی، که چاره ندارم برای اسارتشان. هنوز هم دارم به آخرین پیچ این خیابان نگاه می‌کنم. چراغ ترمز روشن نمی‌شود. وقتی می‌روی، همه‌اش نگران لیست وسایلی هستم که پول خریدشان را نپرداخته‌ای و این بهانه‌ها که با به اضافه‌ای هر‌روز به آنها می‌افزایم، سنگین می‌شوند، مثل قرضی که توان پرداختنش را نداری، چاره ندارم. دوست دارم تنها باشم، اما تا از پیچ خیابان می‌گذرم، گم می‌شوم در اینهمه مقصد بی‌سرانجام و نگران بر می‌گردم نگاه می‌کنم به پنجره‌ی خالی و باد روسری‌ام را، نه ... دلم را تکان می‌دهد.

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin