وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

برای برگشتن خیلی دیر شده بود، از خیابان عبور کرده بودی و با اولین تاکسی از من چنان دور شده بودی گویی که سخت‌ترین کار دنیا پیدا کردن و دوباره دیدنت بود. چقدر نشانی‌های کمی از تو داشتم. حالا که رفته‌ای حفره‌ای از بی‌خبری در ذهن دارم و هیچ خیابانی قرار نیست حضور اتفاقی ترا به من هدیه کند.
هیچ خیابانی؛ هیچ کوچه‌ای، هیچ دری. تنها من مانده‌ام و سیاره‌ای که از آدمیزاد تهی است، حتی عکسی هم نیست که از لای کتاب‌های نیمه‌خوانده زمین بیفتد، و پرتابم کند به نشانه‌ای از تو
نشانه‌ای از تو که این روزها با عبور این تاکسی‌های زرد، تکانم می‌دهد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin