وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

لااقل بخند، دارند نگاهمان می‌کنند. بگذار به تو افتخار کنم، و نیش نگاه کسی دلم را نسوزاند که تو بازهم ابروهایت را در هم گره کرده‌ای و باز هم بهانه می‌تراشی.

لااقل نگاهم کن، حالا که روبرویت ایستاده‌ام و دارم آسمان ریسمان تنهایی‌ام را می‌بافم که این روزهای سرد، بگذرد، با طاقتی که می‌سازمش، کمتر هوای کفش‌هایت را داشته باش، سرت را بالا بگیر، ثانیه‌ای نگاهم کن.

لااقل بگو این رنگ سرخ پیراهن، به من نمی‌آید، خودت را به ندیدن نزن، و در پاسخ سوال صریحم نگو که نمی‌دانی.

... این شعر‌ها را اگر نمی‌خوانی، خیسی میز را با کاغذ آنها خشک نکن، اگر کتاب‌هایم را دوست نداری، لقی میز را با آنها نگیر، حالا هم مثل آدم‌های محترم، دستت را دور بازویم بینداز و بیا آهسته‌آهسته از مسیر غروب دور شویم، تا اگر خواستی غرغری کنی، کسی نشنود، و تنهایم که می‌گذاری، بار سنگینش را بی‌تحمل نگاهی به اتاقم بکشانم...

...

لااقل بگذار کمی که دور شدم در را محکم پشت سرت بکوب. بگذار فکر کنم ایستاده‌ای و داری له شدن برگ‌ها را زیر پاهایم نگاه می‌کنی، بگذار فرق داشته باشد امروز، شاید طاقت تکرار کردنش را دیگر نداشته باشم.

لااقل باد اگر وزید، اگر پرده توری صورتت را نوازشی کرد، کمی لبخند بزن، و بجای فکر کردن به خوابزدگی، به نشانه‌هایی توجه کن که این روزها خیلی به تو سر می‌زنند.

تا یک روز عصر، که هوا رو به خنکی می‌رود، مجبور نباشی درب ماشین زرد‌رنگ کرایه‌ای را برایم بازکنی، و محکم با من دست بدهی، به واسطه نگاهی که از تو می‌دزدم، و سایه‌ات که تا محو شدن ماشین در انتهای کوچه، مرا و رفتنم را تماشا می‌کند.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin