وقتی قصه‌ام می‌شوی

نثر، داستان کوتاه

من مداد رنگی‌ام. کمی قدیمی شده‌ام اما هنوز، صفحه‌های خالی به وسوسه‌ام می‌اندازد که دریا بشوم، آسمان بشوم، جنگل بشوم. و ترا نقاشی کنم که تنها رد پایت باقی مانده است، و گاه آرزویت را که با روی گشاده روبرویم نشسته‌ای و چشم‌هایت را که از تمام رنگ‌ها تهی‌ام می‌کند، کم می‌آورم، کم.

من مداد رنگی‌ام. بعضی رنگ‌هایم به آخر خط رسیده‌اند. هرچقدر سعی می‌کنم که عادل باشم، نمی‌شود. کسی هم مداد تک رنگ نمی‌فروشد و رنگ‌های بی‌مصرف هم با تمام شدن رنگ‌های پرمصرف، ناچارند که به کناری گذاشته شوند. به آخر خط بعضی مدادها که‌ می‌رسم قدرشان را بیشتر می‌دانم و با احتیاط بیشتری در دست می‌گیرمشان.

من مداد رنگی‌ام. هر وقت دلم بخواهد، همه‌ی صفحه‌ها را رنگ پیراهنت می‌زنم. همه‌ی آدم‌ها را شبیه تو می‌کشم، هر وقت دلم بخواهد، نزدیکم می‌شوی، بی‌رحمانه و بی‌چشم.

می‌دانم این مدادهای کوتاه هم روزی به انتها می‌رسند. این مدادهای کوتاه که رؤیای بزرگ ترا برایم زنده می‌کردند.

من مداد رنگی‌ام. ترا نقاشی می‌کنم.

نوشته شده در شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط طیبه تیموری نظرات () |


Design By : Night Skin